تبليغاتX
دورازخانه...
 

اين جوان موقر که در عکس می‌بينيد «دودو امامي» است. دودو امامی ده ماه سن دارد و از شش هفتگی عضو خانواده ما شده است. او از تيره‌ای است که در اينجا به Budjie معروف است که خود از خانواده مرغ عشق به حساب می‌آيد. دودو امامی فارسی صحبت می‌کند و چند کلمه هم گيلکی. دو سه جمله کوتاه فرانسه و انگليسی هم می‌داند. درست مثل يک پسر بچه بازيگوش است و اتاقش به يک کودکستان ميماند. بسيار مال‌شناس است و خدا نکند کسی به اسباب‌بازيهايش دست بزند! در اين حالت شروع می‌کند به جيغ کشيدن و هرجا که باشد خودش را ميرساند به اسباب‌بازيش و کسی را که جسارت کرده نوک میزند! نسبت به ريموت کنترل تلويزيون هم همين حالت را دارد و موقع عوض کردن کانالها داستانی داريم!
اتاق دودو امامی به فاصله نيم متر از تخت من که مادرش باشم قرار دارد. هر روز صبح ساعت شش و نيم بيدار ميشوم و در اتاقش را باز ميکنم تا بعد از چند ساعت خواب شب بيايد بيرون و آتش بسوزاند! اگر هم یک روز خواب بمانم آنقدر با نوکش اسباب‌بازیهایش را به دیوارهای اتاقش میکوبد و سر و صدا راه می‌اندازد که به من بفهماند بیدار است و باید در اتاقش را باز کنم! و به محض اينکه در اتاقش را باز ميکنم از شوق بازی کردن ميگويد: «ای دودو جان، جانمی جان! جانمی جان!» هر صبح بدون استثناء روزش را با همین جمله آغاز میکند.
بشدت از سکوت بدش می‌آيد و از همان سر صبح بايد تلويزيون را برايش روشن کنم. روزهای ابری را هم هيچ دوست ندارد. هوای ابری افسرده‌اش ميکند. اصلآ حرف نمی‌زند و يک گوشه اتاقش کز می‌کند. دودو امامی قبل از تولد دو برادر دیگر هم داشت به نامهای «بوبو امامی» و «جوجو امامی» که هردو مرحوم شدند. او پدرش را «بابا شعید» صدا میکند و خواهرش را «گیشو»! صدای دودو امامی عین مبارک سیاه خیمه شب‌بازی تیز است و بانمک.
با پدرش قرار گذاشته‌ایم برایش یک عروس بیاوریم. اسم عروسمان را هم «توتو خانوم امامی» انتخاب کرده‌ایم. من اما همه‌اش این پا و آن پا می‌کنم. از همین حالا چشم دیدن عروسم را ندارم! آخر اگر بیاید دودو امامی دیگر با من بازی نخواهد کرد! تازه حرفهایی را هم که یادش داده‌ام فراموش خواهد کرد و مرا از شیرین‌زبانی‌هایش بی‌نصیب خواهد گذاشت. پدرش خیلی نصیحتم میکند اما فایده‌ای ندارد. اصلآ تا آنجا که بیاد می‌آورم، پدرشوهرها همیشه(بی‌دلیل!) میانه خوبی با عروس‌هاشان داشته‌اند! از طرف دیگر دلم نمیخواهد مثل دو برادر مرحومش که هرگز جفتی نداشتند تنها بماند. در مجموع، خيال می‌کنم حالا خيلی بيشتر و بهتر مادرشوهرها را می‌فهمم!
دودو امامی شکمو است. خیلی شکمو.(پسر کو ندارد نشان از پدر...!) سبزیجات و خصوصآ جعفری و کرفس را خیلی دوست دارد و لیمو ترش را هم. اما اصلآ از چیزهای شیرین خوشش نمی‌آید. همیشه می‌آید روی لبه بشقابم می‌نشیند و غذایم را با من شریک می‌شود. بعضی وقتها هم یک ورمیشل یا ماکارونی برمی‌دارد و فرار میکند! دیدن پروازش وقتی که یک رشته دراز ماکارونی از نوکش آویزان است خیلی تماشایی است. از خصوصیات دیگرش اینست که بشدت از حمام کردن متنفر است. اوایل ساعتها وان شستشویش را میگذاشتم به این امید که خودش رابشوید. بعد که دیدم فایده ندارد یک شاخه جعفری را ثابت میکردم در انتهای وان که به هوای آن بیاید توی آب اما کلک میزد و بدنش را دراز میکرد و بدون وارد شدن به آب جعفری را تا ته میخورد! حالا دیگر روزهای شنبه به زور میگیرمش و خودم توی یک کاسه میشویمش. بعد از استحمام یک ساعتی افسرده است اما به مرور حالش بهتر میشود. اگر همه شرایط خوب باشد و حادثه‌ای اتفاق نیفتد پرندگان تيره دودو ميتوانند بطور طبيعی تا هشتاد سال عمر کنند. يکی از نگرانيهای من اينست که بعد از مرگم تکليف دودو امامی چه خواهد شد؟
دودو امامی عاشق اشياء براق و درخشنده است. از ديدن چيزهايی مثل پول خرد، کارتهای اعتباری و النگو سخت هيجان‌زده ميشود و شروع ميکند دور اتاق پرواز کردن. 
پسرم باهوش است و کنجکاو و بايد حتمآ از همه چیز سر در بیاورد. وقتی چیز جدیدی می‌بیند مستقیم به آن نزدیک نمیشود بلکه باید آن را در دست بگیرم یا دستم را نزدیکش بگذارم و بیاید روی دستم بنشیند و بعد چند بار نوکش بزند تا رفته‌رفته بشناسد چیست و آنوقت میتوانم دستم را بردارم. دودو امامی وقتی که رأیش نباشد و حوصله بازی کردن با مرا نداشته باشد برمیگردد و پشتش را میکند به من و می‌نشیند توی اتاقش! هرچه هم صدایش کنم فایده ندارد!
دودو امامی(نميدانم از کجا!) فحش ياد گرفته و مثل اکثر مردهای فارسی زبان گاهی‌وقتها بددهان ميشود! جالب اينکه فحش‌ها را هم با تآکيد روی بعضی حروف تکرار ميکند. دودو امامی اصلآ دوست ندارد در اتاقش بسته باشد. چند روز پيش که داشتم به حساب کتابهايم ميرسيدم و قبض‌های تلفن و کارتهای اعتباری و غيره را چيده بودم روبرويم هی آمد و از رويشان پريد و بهمشان ريخت. حوصله‌ام را سر برد و من هم گذاشتمش توی اتاقش و درش را بستم. جيغ کشيد و گفت:
بيشّّـــــــــــــرفِ گه! 
و بعد هم پشتش را کرد به من و تا وقت شام محلم نگذاشت! 

 

+ نوشـــــته شـــــده در  سه شنبه 15 مرداد1387ســـــاعت 3:12 AM  توسط شـــــبلی   |