تبليغاتX
دورازخانه...

 


«*هستی من مستی من روشنی‌بخش شبانم/  از لب ياقوت‌فامت بوسه می‌خواهد لبانم»

امروز چهار سال تمام از خاطره شدنت می‌گذرد مهرين. انگار همين ديروز بود که روی تختت دراز میکشیدی و برای من و نی‌نی ترانه‌هايی را که دوست داشتيم می‌خواندی. اسمش را هم گذاشته بودی «ترانه‌های درخواستي»! انگار همين ديروز بود که داشتی از تب می‌سوختی و برای اينکه حواست را پرت کنم طبق عادت رفتم دو تا روزنامه کيهان خريدم تا با هم در حل کردن جدول کلمات متقاطع مسابقه بدهيم. همزمان شروع کرديم به حل جدول. باز هم زودتر از من گفتی: استوپ! و رجز خواندی: «حالا که فقط تب دارم. اما توی تابوت هم که باشم از تو بهتر جدول حل می‌کنم بچه جون!» 

چند وقتی بود نگرانت بودم. گوشی تلفن را برداشتم و سراغت را از نی‌نی گرفتم. سرسری جوابم را داد و گفت دارم آشپزی می‌کنم. نميتونم حرف بزنم. باید برم تا غذام نسوخته. لجم گرفت. به خودم گفتم خب به جهنم که می‌سوزد! چرا تحويلم نگرفت؟ با لب و لوچه آویزان به پروين زنگ زدم. گفتم مهرين چطوره؟ گفت حالش خوب نيست. بيمارستانه. گفتم شماره بيمارستانو بده. گفت بيهوشه. نميتونه صحبت کنه. میدانی که مادر هیچوقت دروغگوی خوبی نبوده! پیله کردم. گفتم مهم نيست. با پرستار کشيک صحبت ميکنم که وقتی به هوش اومد بگه خواهرت زنگ زده و سراغتو گرفته. که بغضش ترکيد... و دانستم دیگر برادری ندارم که برایم ترانه و رجز بخواند...

*مطلع غزلی از مهرین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 0:2 AM  توسط شبلی!  |