تبليغاتX
دورازخانه...
 

من فردا
شاید هم امروز
از ميان چار‌چوب پنجره
تنم را دراز می‌کنم
و مثل پیچکی هرز
به قامت مرد عابری می‌پیچم
که نمیدانم کیست اما
یک شاخه گل زیر بغل دارد
من فردا
شاید هم امروز
لبهایم را به لبهایش می‌مالم
تا شب
تا خود صبح
که دوستش داشته باشم
خوابش را ببینم
من فردا
شاید هم امروز
لبخندی به مهربانی یک کاسه آش نذری در غربت
روی لبهایم می‌نشانم
که دوستم داشته باشد
خوابم را ببيند

در نی‌نی چشمانم
خورشيد تازه‌ای
در اشتياق سماع است
ميدانش می‌دهم
تا روشن شوم...

من فردا
شاید هم امروز
کاری می‌کنم کارستان!

خسته‌ام از اینهمه حق توحش
که طلب دارم و وصول نمی‌شود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 10:1 AM  توسط شبلی!  | 

 

ديوانه‌ای را در تيمارستان بستری ميکنند به اين علت که دچار هذيان بود و خيال ميکرد يک تکه استخوان است! روانپزشکان بعد از بکار بردن انواع روش‌های روان‌درماني با اتفاق‌نظر به اين نتيجه می‌رسند که بيمار بهبود يافته و بايد مرخص شود. طی نشستی بيمار شفايافته را از تصميم خود آگاه کرده و پس از انجام مراحل اداری از تیمارستان مرخصش میکنند. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که می‌بینند دوان‌دوان به تیمارستان برگشته. روانپزشک کشیک با تعجب علت را جویا میشود و دیوانه میگوید:
آقای دکتر، حالا که معالجه شدم دیگه میدونم که استخون نیستم اما اون سگه که سر کوچه‌اس که نمیدونه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 1:34 AM  توسط شبلی!  |