گفتم مگر بلوغ باور شب را نديدهای؟
آغاز خندهات
در بغض من گريست
گفتم صدای پای سحر را شنيدهای؟
ديدم ستارهای
ـبا شرم يک نگاه ـ
تاريک میشود
ديدم که خستهای
وقتی پرندهها
ـبيگانه با صداـ
فرياد ميزدند
وقتی که مشتها
فواره ميشدند
وقتی که آسمان
دلتنگ ميگريست
دلگير ميشدی
باور نمیکنم
باور نمیکنم که کنارم نماندهای
با باد رفتهای
باور نمیکنم
گفتم که قاصدک
چيزی به من بگو
تا انزوای باغ
فصلی نمانده است
گفتم که با منی
با من نشستهای
روشنتر از سحر
شب را شکستهای
ديدم شکستهای:
ابری که ميچکد
تا قطره قطره
در سوک صوفيانه مرداب گم شود
ماندن به احتضار
بی هيچ انتظار...
باري، غزالــــــــهای
در سينه افق
بر خون نشست و باز به ظلمت روانه شد
شب جاودانـــــــه شد...
دوستـــــــان همیشگیـــــــــم
غــــــــــــزال امامــــــی(کافعــــــی)، خانـــم و آقـــــای کافعـــــــی، الهـــــــه کافعــــــــی، عمــــــه نـــــــونـــــو، مریــــــــم خـــــــــاتون، یلــــــــدا، خانــــم و آقــــای یارمحمـــــدی، آنیتـــــــا و عبــــــــاس تربـــــــن، سولمــــــاز و میثــــــم یارمحمـــــــدی، سعیـــــد یارمحمـــــدی، افسانـــــه و سعیـــــد فـــــروزان، سعیـــــــد.س(استیفلــــــــــــر پیـــــــــــــر)، م.ا.مقـــــدم، مهدیـــــــه عباس پــــــــور، علــــــی یوسفـــــــی، ج.ب.راد، خـــــــــاتون، شهبــــــاز نخعـــــــی، پـــــــروین رامـــز احمـــــری(ایــــــــروانـــــــی منش)، امیـــــــر رامــــز احمـــــــری، چنگیـــــز ایروانـــــی منش، گیســـــــو ایروانــــــــی منش،Alicia Elbaz، ناصــــــر مقدســــــی، اممیــــــــر، اشــــــرف کســـــــرایی، PASSENGER، مریــــــم، لیـــــــــلا، سکـــــوت شبانـــــــه، سعیـــــــد، پرنـــــــده، هستـــــــی، پیونــــــد مشکــــــی، Parvardegar، یه بـــــوس کوچولــــــو، بابــــک ملــــــک زاده، سیــــــا، خودکـــــــار مســـت(آریــــــــن)، زری، سانــــــــاز، مینـــــــا، احــــــــــد، مجیـــــــد(یادداشتهای یک وبلاگـــر)، ج.ص.ب، چیــــزی شبیـــــه روزنامــــه، حامـــــــــد، اسماعیـــــــل قنواتــــــــی، محمــــــد رحیمیـــــان، سپهـــــــر، دامــــــون گلسرخـــــــی، بهـــــــــروز.ب، سمیـــــه عالـــــی نـــــــژاد، حمیـــــــد حیـــــــدری، همـــــایــــون خاتمـــــی، سیـــــــروس مشعـــــوف، هـــــــادی خرسنـــــدی، سیـــــــروس جهرمــــــی، گلبــــــــرگ اقلیمـــــــی، شهــــــره آغداشلـــــــو، فریـــــــد دادخــــواه، ...، سلسلــــــــــه، آوا، A، اهـــــــــری، عـــــــــــرفان، مینـــــــــــا، یـــــــک آرش، سپیــــــــده، امیــــــــر، شاپــــــــــرک، س. حقیقت(سروش حائری)، آیـــــــلار، فقیــــــــر، نگارنــــــــده، روزهـــــای تنـــــــهایـــــــــی، مـــــامـــــان دنــــــــی، جلـــــــــــوه
از پیامهای مهرآمیزتان صمیمانه تشکر میکنم و برایتان سلامت و شادی آرزومندم. این نیز بگذرد...

ديماه پنجاه و هفت مادرش را که پا به ماه بود فرستادند شمال تا يک وقت زايمان با ساعات حکومت نظامی مقارن نشود. بالاخره بيست و هفتم همان ماه به دنيا آمد. به شوخی ميگفتيم آمده تا دولت جديد را تشکيل بدهد! قرار شد به ياد پدرم اسمش را «منصور» بگذارند. مادرش دلش ميخواست بچهاش را به يک اسم امروزی تر صدا کند. من هم که آنموقع شانزده سال بيشتر نداشتم و همانطور که مرسوم بود، پهن هم بارم نميکردند چه برسد به اينکه نظرم را درمورد اسم بچه بپرسند! دستور از بالا رسيده بود و کاری هم نميشد کرد! اسمش شد «منصور». بعد از شانزده سال اولين بچهای بود که در خانه بدنيا آمده بود. نوه اول هم بود آنهم نوه اول پسری. دستنبوی خانهامان شده بود. مادرم تا صبح پيش خودش ميخواباندش و شبی چند بار بيدار ميشد تا به او برسد. زبان که باز کرد مادربزرگش را که اسمش پروين است «پَپیو» صدا کرد و اين اسم ماندگار شد. عمه بزرگش را هم صدا ميکرد «عمه نونو». به معنی واقعی کلمه بازیگوش بود. از ديوار راست بالا ميرفت. پدرش که خانه نبود خط هيچکس را نميخواند مگر مادربزرگ. پپیو برایش یک لحاف کوچک چهل تکه دوخته بود که حتمآ باید وقت خواب رویش می انداخت و اگر لحافش نبود بهانه میگرفت و زمین و زمان را بهم میریخت! مادربزرگ لحافش را هنوز نگه داشته! امکان نداشت عمه از در وارد شود و برايش خوراکی نياورد. تا صدای زنگ را ميشنيد و ميفهميد که عمهاش آمده ميدويد طرف در و ميگفت: «عمه، بده دستم!» يعنی خوراکی بده! عمه نونويش را به خوراکی ميشناخت و عمه مهرکش را به ددر! از همان دو سه سالگی با خودم ميبردمش به کافه نادری. به هوای کبوترها و کافهگلاسهاش ميآمد! پاتوق ديگرمان تريای پوريا روبروی سينما شهر فرنگ بود. کرم کارامل پوريا را دوست داشت. دوتا پاتوق ديگر هم داشتيم: رستوران هانی برای ناهار و رستوران شبستان برای شام. از خيابان وليعصر دوتائی ميکوبيديم ميرفتيم فلکه دوم تهرانپارس که شام بخوريم! همه کارکنان جاهايی که ميرفتيم ديگر ميشناختندش و عجيب اينکه بچهای که آنقدر در خانه بازيگوش بود بيرون چنان رفتار با متانتی داشت که آدم تصورش را هم نميتوانست بکند. برای کوتاه کردن موهايش ميبردمش آرايشگاه کينگز خيابان کريمخان. خلاصه همه از همان بچگی در جيبش «نخودچی کشمش» ميريختیم و رفته رفته که بزرگتر ميشد، ماهيت اين نخودچی کشمش هم تغییر میکرد! هر کدام هم برای خالی نبودن عریضه دیگری را سرزنش میکردیم: مادرم خواهرم را، خواهرم مرا و من هردوتاشان را اما هرسه در خفا کاری را که دلمان میخواست میکردیم! خب منصور بود! پسر یکی یکدانه و تنها یادگار برادرم!
تمام فيلمها و تئاترهای کودکان را با هم ميرفتيم. يادم ميايد آخرين تئاتری که با هم ديديم «علاءالدين و چراغ جادو» به کارگردانی و بازی «عليرضا خمسه» بود. صورتش را بخوبی بياد ميآورم که با دهان باز مبهوت نورپردازيهای زيبای نمايش شده بود و چشم از صحنه برنمیداشت. چهار پنجسال آخری را که ايران بودم اکثرآ آخر هفتهها به خانهام ميآمد تا با هم عربی و انگليسی کار کنيم. هربار پای تلفن میپرسيدم: غذا چی برات بپزم؟ انگار که سوال احمقانهای کرده باشم میگفت: ماکارونی دیگه عمه! خلاصه اینکه به مصداق«حکم بچه از حکم شاه بالاتر است» دیکتاتور کوچک و دوست داشتنی خانهامان بود.
سه سالگیش مقارن شد با حاملگی عمه نونو. همه نگران بودیم که با تولد بچه خواهرم رفتارش چه تغییراتی خواهد کرد. هرکس به سهم خودش سعی میکرد برای موقعیت تازه آمادهاش کند. نمیخواستیم با شوک «خلع ید» مواجه شود! تا اینکه بالاخره زمان موعود فرا رسید و «خاتون» بدنیا آمد. یک قطار برقی اسباب بازی خریدند که بگویند خاتون برایش آورده! با مادرش آمد دیدن عمه و دخترش. یک ژیله سبز یشمی پوشیده بود با بلوز چهارخانه سبز و سفید و شلوار خاکستری. کفشهای مشکی ورنی و نوک تیزش را هم که تازه مد شده بود و خودم برایش خریده بودم به پا داشت. با آن لباس و سر و وضع انگار که یک مرد کوچک باشد! کادوئی را هم که برای خاتون آورده بود زده بود زیر بغلش. یکراست رفت طرف تخت خواهرم. بچه بغل مادرش بود. خواهرم گفت: سلام منصور جان. بیا دختر عمهاتو ببین چه کوچیکه! رفت جلو و چند ثانیه به نوزاد خیره شد و کاملآ غیرمترقبه، با دستهای کوچکش دوبامبی کوبید توی سر خاتون! انگار تمام حسادت و خشمش را خالی کرده باشد و بعد خونسرد و آرام رفت دنبال بازی!
سالها گذشت و من از ایران مهاجرت کردم. دو سال پیش که برگشتم دیدم مرد جوانی شده و قدّم به شانهاش هم نميرسد. درست مثل پدرش بذلهگو و خوشلباس بود و عاشق ماشین. ماشينش را مثل يک بچه تر و خشک ميکرد. یک روز کولرش را عوض ميکرد، روز بعد پخش صوت جديد برايش ميخريد، فردا خوشبو کننده تازهای برایش پیدا میکرد و الحق که چقدر قشنگ میراند. در جشن نامزدیش با «غزال»، دختری که هفت سال دوست داشت شرکت کردم و بزرگترین سبد گلی را که ممکن بود برایشان خریدم. سه ماه و نیم ایران ماندم و وقتی میخواستم برگردم ساعت پروازم ده و نیم شب بود. هرچه گفتم نمیخواهد به فرودگاه بیایی گوش نکرد و با نامزدش آمد. توی فرودگاه به عادت مآلوف، آخرین «نخودچی کشمش» را توی جیبش ریختم! اما برای عروسیش که خرداد ماه سال گذشته بود نتوانستم به ایران بروم. بعد از ازدواج برای ادای نذر با همسرش به پابوس امام رضا(ع) رفتند و برایم یک بسته نبات متبرک فرستادند. ماه قبل که تلفنی صحبت کردیم چندان سرحال نبود. چند روز بعد دوباره تماس گرفت و برایم آخرین پیامش را گذاشت.
منصورک ما شب چهارشنبه نهم آبان در سن بیست و هشت سالگی و مثل پدرش، به عارضه قلبی از پیشمان رفت و دلهامان را تا ابد شکست. سر مزار مادربزرگ سرش را به سینه گرفت و اینبار برای همیشه خواباندش...
خدایا! دیگر کسی «عمه» صدایم نخواهد کرد. خدایا! مرگ حق است اما... داشتیم؟! آخر... دمت گرم خدایا!
به میم.الف. میم
لتيسيا(Leticia) بيست سال دارد. پوست صورتش مثل برگ گل است. دختری است بلند بالا با موهای صاف بور. مادرش مسيحی است و اهل کبک، پدرش یهودی و اهل مراکش. وقتی که ده ساله بود پدر و مادرش از هم جدا شدند. يک خواهر هفده ساله هم دارد. مادر لتيسيا به عوض کردن مرد معتاد است و پدرش معتاد به الکل و قمار در کازينو. از ده سال پيش که والدينش از هم جدا شدهاند هر جمعه شب مادر به دخترها ميگويد برويد بيرون و تا دوشنبه هم برنگرديد! بار اول که چنين حرفی زد دخترها که مبهوت شده بودند گفتند کجا برويم؟! و پاسخ شنيدند که: نميدانم! مشکل من نيست! يک آخر هفته را ميخواهم برای خودم و با دوستم بگذرانم! خودتان يک فکری بکنيد! دخترها که راه به جايی نداشتند، يکی يک کيف کوچک محتوی لباس خواب و مسواک و وسايل شخصی زير بغل، رفتند به خانه نگین. لتيسيا و نگین از سال دوم ابتدائی تا آخر دبيرستان همکلاس بودند. از آن به بعد، هر جمعه شب با کيف زير بغل و گردن کج به خانه نگین میرفتند.
لتيسيا از سيزده سالگی بعد از مدرسه تا ساعت يازده شب در يک مغازه ماهیفروشی کار میکرد و برای اينکه پول تاکسی يا مترو را پسانداز کرده باشد فاصله بين مغازه و خانه را که بيستوسه ايستگاه اتوبوس بود گاه در سرمای منهای چهل درجه پياده طی میکرد. زمستانها هر جمعه شب نگین و مادرش ميرفتند دنبال او و خواهرش. به محض اينکه وارد ماشين میشد بوی تند ماهی در فضا میپيچيد و پشت سر هم شروع میکرد به عذرخواهی و میگفت: خونه که رسيديم يکراست ميرم زير دوش.
يکی از روزهای سرد زمستان نگین به مادرش گفت که لتيسيا چند روز است به مدرسه نمیآيد و تلفن خانهاشان هم قطع شده. با هم رفتند به مغازه ماهیفروشی تا سراغش را بگيرند. صاحب مغازه هم ميگفت که چند روزی است نيامده و خبری هم نداده. دل به دريا زدند و به در خانهشان رفتند. خودش در را باز کرد. مادر بيرون منتظر ماند و نگین وارد راهرو شد. بعد از چند دقيقه برگشت و معلوم شد که پدر ديوثش حقوق دو هفتهاش را که برای خريد پوتين و پالتو کنار گذاشته بود در کازينو باخته. به مادرش گفته که نميتواند با کفش و لباس تابستانی به مدرسه يا سر کار برود و مادر گفته که فقط صد دلار دارد که ميخواهد برود آرايشگاه ناخنهايش را مانيکور کند! نگین و مادرش به بهانه هديه کريسمس برايش کفش و لباس زمستانی خريدند و دوباره برگشت به مدرسه و کار.
يک بار که داشت لباس عوض میکرد مادر نگین ناخبر وارد اتاق شده و ديده بود که روی شکم و کشاله رانهايش پر است از زخم و جای بريدگی. پاپيچش شده و فهميده بود که خودش با چاقو يا هر شيء تيز ديگر که در دسترس باشد بدنش را ميبرد. از آن به بعد هر جمعهشب قبل از آمدن دخترها هرچه کارد و چاقو و قيچی در خانه داشتند پنهان میکرد.
به پانزده سالگی که رسيد ديگر به خانه نگین نميآمد. آخر هفتهها را ميرفت بارهای ارزان قيمت و تا خرخره مشروب ميخورد. شب را هم معلوم نبود کجا به صبح ميرساند. درسهايش افت کردهبود و اکثرآ هم از مدرسه غيبت ميکرد. اما به هر وضعی بود دیپلم دبيرستان را گرفت و از آنجا که استعداد فوقالعادهای در نقاشی و طراحی داشت توانست در رشته گرافيک کالج قبول شود. چند وقتی پيدايش نبود تا اينکه يک روز مادر سراغش را از نگین گرفت. او هم منمن کنان گفت درس را رها کرده چون برای ثبتنام و خريد کتابهای درسی پول کافی نداشته. با هم به سراغش رفتند. پيشنهاد کردند که هزينه تحصيلش را به عنوان قرض در اختيارش بگذارند. دبه ميکرد. ميگفت معلوم نيست کی بتوانم پولتان را پس بدهم. زبان سيمرغ را به گوشش خواندند تا بالاخره راضی شد و برگشت به کالج.
چند ماه پيش که نگین و مادرش به خانه بزرگتری نقلمکان کردند از او خواستند که با آنها زندگی کند اما به شرطها و شروطها! بريدن بدن موقوف! بار رفتن و مشروب خوردن تعطيل! ديرترين ساعت ورود به خانه ده شب آنهم با اطلاع قبلی! و...
لتيسيا حالا هم درس ميخواند و هم در يک کمپانی کوچک کار ميکند. هر دو هفته يکبار که حقوق ميگيرد اول از همه قسمتی از بدهيش را به مادر نگین میپردازد. آخر هفتهها هم چند فيلم ميگيرند و با هم تماشا ميکنند. گاهی هم ميروند بيرون غذا ميخورند. لتيسيا غذاهای ايرانی مخصوصآ آش رشته و قيمهپلو را خيلی دوست دارد.
تمام اين چند ماه که در خانه نگین زندگی ميکند مادرش فقط يک بار تلفنی تماس گرفته. مادر نگین گوشی را برداشت. صدايی از پشت تلفن گفت: من مادر لتيسيا هستم. مادر نگین خوشحال شد که بالاخره زن سراغی از دخترش گرفته و گفت: خانه نيست. وقتی برگشت حتمآ ميگويم که زنگ زدهايد و ميگويم با شما تماس بگيرد. زن گفت: احتياج نيست تماس بگيرد. دارم موهايم را رنگ ميکنم و شيرم تمام شده. نميتوانم قهوه درست کنم. لطفآ بگوييد برايم شير بخرد و بياورد!
امروز مادر نگین ديد که چند ساک سنگين را دارد کشانکشان به خانه ميآورد. غرغر کرد که: باز رفتی چه خرج الکی کردی دختر؟! لتيسيا جواب داد: رفتم کدو خريدم و آبنبات و خرتوپرتای ديگه. حالا ديگه خودم خونه دارم. ميخوام امسال هالووينو اونجوری که دلم ميخواد تو خونه خودم جشن بگيرم.
و اشک غلتيد روی گونه مادر نگین...