برای خواهرم، میـــــــــنو(منیـــــــژه)
بر بام بیداری
از بال شبپره پر بود بسترش
و دلش یک تکه آسمان شب
خراشناک شهاب و رویا
ستارهها درونش میسوختند
بر صفحه مکدر یادش
میسوخت گونههاش
از صدای سیلی دستی
که کودکیش را میزد
رقص خجول فراغتهاش
روال گریز داشت
وقتی طنین درشتی دشنام
موسیقی درونش را میآشفت
وقت کلافگی
که بغضی ببار همیشه گرهگشاست
گلوی شادی او پر بود
عطر شگفت جشن از کدام سو میآمد؟
پا نکوفت
که با سر به خاک کوفته شد
نغمه سر نداد
که واژههاش زیر دندانها
زخمی شدند و سرخ
کی خواسته بود که بوی خون بدهد ترانه محکومش؟
در لحظههای بیزمان شوق
همیشه کسی بود که مرده باشد
در عصری دیگر
و احمقی که او
تشبیه شود به حقارتهای نادانیش
و خندههایش همیشه
از قلقلک حیرت بود
صدای بلوغش از ترس خراش میخورد
که بود آن زن آینده، آن منیــــژه کوچک
که به زبان پروانهها
بیــــژنش را صدا میکرد؟
که بود آن برادرک قلدر
که خواهرکش را میزد
اما نمیگذاشت ببوسند؟
کجای این جهان بود آن شهر
که انفجار هرشبه خوابش میکرد
و بوسهای ممنوع
از خواب چندهزار ساله بیدارش؟!
که بود آن پدر(چه لفظ عجیبی!)
که عشق را فقط
در قصه و دیوان میفهمید
و پل وصال به چشمش
پل صراط بود!
و آبرو...(چه رود مهیبی! هر قطرهاش به چشم عقل اقیانوسی!)
نه هیچگاه نواختندش
نه هیچگاه نواخت
وقتی که وقت نواختن بود
بعدآ همیشه نوازشها
بر چهرهاش شیار میانداخت
صدای بوسه مضطربش میکرد
و میترسید
از عطر وسوسهانگیز لذت
اگرچه مطمئنش می کرد لبخند
وقتی خطوط شیری دندانها
خرد و خراب نبود
اما نگاه خریدارانه
همیشه او را در دلش میگریاند
هنوز هم
پشت خرابههای خانهای که در آن زیسته
و روی پشتبام این شبهای بیداری
تنها و دلنگران
نگاه میکند به اجنهای
که کودکیش را ترساندند
و با مهیبترین شلاقها
جوانیش را تاراندند
اجنهای که میرقصند
و آهنگ رقصشان
ضجههای مادر پیرش:
زنی که غفلتآ شیطان زائیده بود در زاد و بوم خدایان
و از خدایش طلب بخشش میکرد!
زنی سبکتر از طنین نغمههای حنجره عشق
گریان در مرثیه مصیبت
زنی از جنس دلش:
خراشناک شهاب و رویا...
ای باد آشنا!
سلسله بگردان!
با من از دوردستهای ممکن دیگر بگو!
به من چهرهها و صداهای دیگر نشان بده ای باد آشنا!
که غربت من دیگر
اینهمه را برنمیتابد
* من چاشنی همه بمبها را در اشکبارانم خیس خواهم کرد...
در گلویم
این بغض گلوی توست که وا میشود
به شکل شعر
از هایهای گریههای توست که حرف میزنم
به شکل اشک
سرخ اندوه توست نگاهم
با چشمهایم
سرودهام از بارش باران
که تو واشوی به شکل شکوفه
در باغهای منفصل شعرم
در همه زخمها شکفتهام
تا تو سبز بنمایی
به شکل بهار
از برودت این زمستان نگاهت میکنم:
بهارت را
خزانتکان میبینم
صدا
یکسره باید صدا شوم
(چیزی، نه هیچچیز بهجز آواز)
و از فراز اینهمه دیوار و بام و خیابان و پل بگذرم
«خانه» آنسوی رودخانه مرا روزی
از پشت شیشههای متروک تنهائیش
خواهد شنید
خانه، آن پرنده بیپرواز
در آرزوی رساترین آواز
پرسیدهای:
«وطن چیست؟»
هیچ نمیگویم!
دمی فرو میبرم
و در بازدم
چشمانم را میبندم...
* بخش پایانی کامنتی که قبلآ در همین ارتباط در سایت چراگاه نوشتهام
از این دریچه به دنیا نگاه میکنم:
آدمی که با تنهائیش از کوچه میگذرد
کوچهای که به عبوری در دنیا معنی پیدا میکند
و سنجاب بندبازی
که با دم افراشتهاش
بر سیم تلفن میدود
از این دریچه به دنیا نگاه میکنم
و به مخاطبی نامعلوم میگویم:
گیرم که هر پرسشی پاسخی زاید
هر شک، یقینی
هر آدم، آدمی دیگر را
اما نه دانستن
نه توانستن
نه بودن
هیچکدام به اشکهای اندوه نمیارزد
اندیشیدهام که دنیا کودکی است
که مشغلهاش غفلت است
و نگاه سردش را دهشتی است
که خود بر آن در آینه خندیده
من در جان خودم باغی یافتهام
با گلها و گیاهانی بینام
و پرندگانی که بر بام آسمان آرزو کردهام
در جان خود جویی جاری یافتهام
که زلال و روشن
بر کناره راهی بیپایان میگذرد
و از جان دیگران
عطرهایی شنیدهام
صداهایی،
چیزهایی دیدهام
که از چشم و گوش دانایان گواهی خواستهام!
و در برق صاعقههایی گاهگیر
بر خود و دیگران نگران شدهام
از این دریچه مآیوس و دلتنگ
به دنیا نگریسته ام
بر دنیائیان گریستهام
از درد انسان به خود پیچیدهام
و از پوزخند بیخویشش در آینهام
رو گرداندهام
من در تشویش تیره انسان
شعلهای گیرنده آرزو کردهام
تا خاموشیش
بیمعنایی نباشد
خود را در روشنای معنیش ببیند
آی مردم!
در جان ما گلهایی بر هم گرده افشاندهاند
پرندگانی یکدیگر را به نجوا خواندهاند
جویبارانی به هم پیوستهاند
هر لحظه ما میتوانست راز وصلی ابدی باشد
که از مدار اصل و فصل میگذرد
هر لحظه ما میتوانست دنیا را به شگفتی برانگیزد
ما را در هم به تآمل وادارد
آی مردم!
از این دریچه چنین نگریستهام
چنین خواندهام
چنین گریستهام
مثل پرندهای خاموش
که در آرزوی سرودی دیگر
راز فصلها را
از اینجا تا آن لحظه مخفی میکند
و بر کوتاهی دراز فرصت خواندن
در دل مرثیه میخواند