تبليغاتX
دورازخانه...

 

چند هفته پیش بطور کاملآ اتفاقی در فهرست پست‌های وبلاگم روی پستی به نام"قرمز" کلیک کردم. در کمال تعجب پیامی دیده شد به این مضمون که صفحه مورد نظر پیدا نشد! فکر کردم حتمآ بلاگفا یکی از آن فازهای بیماری ادواریش را دارد میگذراند و بالاخره قضیه حل خواهد شد. برای امتحان تئوریم شروع کردم روی چند لینک دیگر کلیک کردن تا تقریبآ به انتهای لیست رسیدم و متوجه شدم که پست دومم با عنوان"ساعت مچی" هم وضعی مشابه دارد. کمی در اینترنت گشت زدم و دوباره رفتم سروقت این دو پست. باز هم تغییری ایجاد نشده بود. قسمتهای دیگر سایت را بررسی کردم و دیدم ظاهرآ سایت مشکلی ندارد. تعجبم بیشتر شد. از فرط عصبانیت نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. بالاخره قرعه فال به نام همسرم افتاد! ساعت پنج صبح به وقت تهران زنگ زدم و بیدارش کردم و جریان را با هیجان و عصبانیت برایش گفتم. تا دیر وقت شب کار کرده بود و تازه  یک ساعتی میشد که خوابیده بود. چند دقیقه طول کشید تا توانستم حالیش کنم منظورم چیست! ماجرا آنقدر مسخره و دور از ذهن بود که نمی‌توانست در آن حالت نیمه‌خواب توضیحی برای آرام کردنم پیدا کند! از من که دیگر داشتم تقریبآ جیغ میکشیدم خواست تا کمی مهلت بدهم نگاهی به وبلاگم بیندازد و ببیند جریان چیست. حدود نیم ساعت بعد تماس گرفت و گفت عقلم به هیچ جا نمیرسد. چند ساعت تحمل کن تا صبح بشود و به آقای شیرازی مدیر بلاگفا تلفن کنم. با تغیر و بد اخلاقی گوشی را گذاشتم! طفلک تمام صبح را سعی کرده بود و موفق نشده بود با ایشان تماس بگیرد. من هم که نشسته بودم پای سیستم و مثل آدمهای مسخ شده بودم. همسرم تضمین داده بود که قضیه نهایتآ با استفاده از backup بلاگفا حل خواهد شد.

نوشتن مجدد  پستها مشکلی نبود چون یک نسخه از آنها را داشتم اما مسئله کامنتها بود. پست "ساعت مچی" چون اوایل راه‌اندازی وبلاگ نوشته‌شده بود چند کامنت بیشتر نداشت اما پست" قرمز" بالغ بر صد کامنت داشت که تقریبآ همه بازتاب نگرش‌های صریح و ارزشمند خواننده‌ها بودند. بالاخره همسرم طرف‌های غروب موفق شده بود با آقای شیرازی تماس بگیرد و ایشان هم قول مساعدت داده بودند. در تماس مجددی که با همسرم گرفتند گفتند که من بررسی کردم و هیچ توضیحی برای این مورد ندارم جز اینکه همسرت به اشتباه پست ها را حذف کرده است! حالا میگذرم از اینکه چطور از این حرف خونم به جوش آمد! به همسرم گفتم خب پس چاره‌ای نمی‌ماند مگر backup که دیدم ساکت شد! جویا شدم و گفت که آقای شیرازی گفته‌اند بلاگفا backup  ندارد!

نکته جالب دیگر اینکه بعد از اقدامات اصلاحی آقای شیرازی با کلیک کردن روی پست "ساعت مچی" که در بهمن ماه84 نوشته شده پست "به دوستان خوبم" که تاریخ نوشتنش ماهها بعد (آذر 85) است روی مانیتور ظاهر میشود!

 

پست قرمز را دوباره همانجا که بود نوشتم اما کامنت‌هایش را نتوانستم کاری بکنم. بدون اغراق پر‌محتواترین کامنت‌های وبلاگم را تشکیل می‌دادند. پست "ساعت مچی" را از آن جهت که بازتاب دو واقعیت مهم جامعه مونتریال یعنی "هم‌جنس‌گرائی" و "الکلیزم" است دوباره اینجا می‌نویسم. شاید که عده بیشتری آن را بخوانند و عدو سبب خیر شده باشد! 

 

همینجا از همه دوستانی که برای خواندن این دو پست و نوشتن کامنت وقت گذاشته بودند صمیمانه پوزش میخواهم و در خاتمه  یک خواهش دارم و آن اینکه وقتی میگویم بلاگفا تخمی است معترض نشوید!

 

 

 ساعت مچی 

خواستم ساعتش را به او برگردانم. با همسرش بود. آن زن هم‌جنس‌گرا را میگویم که گدایی میکند. همسرش هم زنی بود درب‌و‌داغان‌تر از خودش. اوهم الکلی بود وگدایی می‌کرد .خواستم ساعتش را که در یک شب مستی به قیمت خیلی ارزان به من فروخته بود به او پس بدهم. ساعت قشنگی بود . درنظر اول اصلآ نمی‌شد تشخیص داد که ساعت است. ظاهرش شکل ماشین‌های قدیمی بود. یک زبانه کوچک را که فشار میدادی، سطح رویی ماشین که فلزی و مسی‌رنگ بود کنار می‌رفت و آنوقت می‌توانستی صفحه ساعت را ببینی. یک بند چرمی قهوه‌ای هم د اشت. زن آن را خیلی دوست داشت. ازنگاهش معلوم بود. اما چون پول نداشت مشروب بخرد، فروختش به من، به ده دلار. حدود هفتاد هشتاد دلار می‌ارزید. شاید هم بیشتر. ازمعامله خوبی که کرده بودم خیلی خوشحال بودم و احمقانه به خودم می‌بالیدم.
مستی که ازسرم پرید، تازه فهمیدم چکارکرده‌ام. چندبار بیشتر به دستم نبستمش. راحت نبودم. هربار که دستم بود، بی‌اختیار چشم‌های مشتاق وحسرتزده زن به یادم می‌آمد که داشت آخرین نگاه‌ها را به ساعت نازنینش می‌انداخت و پشت سر هم به من می‌گفت:

?Elle est bell,  N'est -ce pas (قشنگه .نه؟)  کم مانده بود گریه کند.

ساعت با همه قشنگی، به دلم نمی‌نشست. حالم را یک‌جوری ازخودم به‌هم می‌زد. انداخته بودمش تو ی کیف دستیم.
امشب دوباره دیدمش. با همسرش بود. تا مرا دید گفت: ساعتم را این خانم خرید.
اشتیاق حرف‌زدن درباره ساعت را میشد در نگاهش خواند اما فقط با لبخند غمگینی گفت :
قشنگه، نه؟
مثل اینکه همه‌چیز جور شده بود تا من ازشر این آینه دق خلاص شوم! بعد ازچند دقیقه صدایش کردم. گفتم:بیا بگیرساعتت را.
یکدفعه همسرش مثل شیر نر غرید که: من نمیخواهم او این ساعت را داشته‌باشد. او زن من است ومن نمیخواهم این ساعت را داشته‌باشد. می‌فهمی؟

زنی بود پنجاه ‌و چند ساله، باآرایش مو و لباس کاملآ مردانه. چشم‌هایش ازفرط الکل سرخ‌ سرخ بودند. انگار تویشان آتش روشن کرده باشند. داشتند از حدقه‌ها میزدند بیرون. یک شانه‌اش را داده بود جلو و خودش را تقریبآ روی من -که درحالت نشسته از او کوتاهتر بودم- انداخته‌بود. ازوحشت داشتم قالب تهی میکردم! اما قافیه را نباختم. با ترس‌ولرز گفتم: حرف شما را کاملآ میفهمم!  اما چون ساعت را از او خریده‌ام، بد نیست خودش هم بگوید که آن را نمیخواهد. گفت: اگر ساعت را به او برگردانی، زیر لگدهایم خردش میکنم. من‌من‌کنان گفتم: باهمه این حرفها، فکر میکنم بهتر باشد خودش تکلیف را روشن کند، نه؟
نفرت هولناکی در نگاهش ریخت و بعد رو کرد به زن و با تحکم گفت: به او بگو که ساعت رانمی‌ خواهی.       
زن ازسر درماندگی، نگاهی به ساعت و بعد، به من انداخت و با لحنی که داد می‌زد دروغ می‌گوید گفت: نمی‌خواهمش. بازهم کم مانده بود گریه کند.
امشب هم پول ندارند مشروب بخرند. می‌روند از این‌وآن پول بگیرند. موفق نمی‌شوند. یکدفعه، مثل اینکه فکری به‌سرش زده باشد میآید به طرفم. دوباره ترس برم می‌دارد! می‌گوید: زنم ساعتش رامی‌خواهد!
ترسم می‌ریزد. حالادیگر زبانم سرش دراز است! بالحنی به‌مراتب محکم‌تر از قبل می‌گویم:خودش باید بگوید. ساعت را به همان کس که از او خریده‌ام پس می‌دهم. باز همان نگاه شرربار را به من می‌ اندازد.می‌رود و با زن برمی‌گردد. زن می‌گوید:‌ ساعتم راپس میدهی؟ می‌گویم: اگر آن را پس بدهم دست از سرم برمی‌دارید؟ می‌گوید: بله، قول می‌دهم.
ساعتش را می‌دهم. می‌روند آن را به جوانی که میز کناری من نشسته می‌فروشند به پنج دلار. یک آبجوی بزرگ می‌خرند و با هم قسمت می‌کنند. تمام می‌شود. تلوتلوخوران راه می‌افتند. از در که دارند می‌روند بیرون، زن برمی‌گردد و با حالتی که انگار هنوز یک چیزهای محوی از من به‌یادش مانده باشد، نگاهم می‌کند. با لحنی حسرت‌آلود می‌گوید: خیلی قشنگ بود. نه؟

و میروند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 9:50 PM  توسط شبلی!  |