تبليغاتX
دورازخانه...
 

«خموشید خموشید که تا فاش نگردید»

برخیز بانوی سوکوار

گیسو رها! تبسم بیدار!

برخیز بگذریم

 

اینجا ستاره‌ها

در استوای محشر شب کور می‌شوند

پروانه‌ها

به انتحار جمعی خونینی آغاز کرده‌اند

برخیز مهربان!

اینجا به آب به ابرها

دشنام می‌دهند

اینجا

وقتی که تشنه‌اند

از برکه‌های خشک

سیراب می‌شوند

اینجا به جرم عشق

مصلوب می‌شوند

اینجا همه به خنده‌های تو مشکوکند

اینجا به ظن حس رطوبت حتی

به اشک‌های تو مظنوند

برخیز باران عاشقانه ناگاه

 

با جامه سیاه تو شب دل نمی‌کند

در سوک این کدام قحطی بی‌وقت به ماتم نشسته‌ای

 

در معبر برهنه خورشید

طرح پرنده‌ای غریب

در جستجوی جفت گمشده تاریک می‌شود

 

برخیز مهربان!

جای درنگ نیست

برخیز بگذریم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 11:45 AM  توسط شبلی!  | 

 

بلاگچین را می‌توانید اینجا بخوانید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 5:48 AM  توسط شبلی! 

 

«به یاد آقای ناصحی»

آقای ناصحی قدش متوسط بود. نه خیلی چاق بود و نه خیلی لاغر. شکمش اما بفهمی نفهمی کمی بر‌آمدگی داشت. پوست صورتش سبزه بود و در اوقات سر‌خوشی خنده گل‌و‌گشاد و ابلهانه‌ای چهره‌اش را پر می‌کرد. از همه شاخص‌تر، پیشانی فراخش بود که بیشتر این فراخی را مدیون ریزش موی سر و تاسی پیشرفته بود نه اینکه حدود واقعی پیشانیش اینطور بوده  و یا اینکه ناصیه‌اش حاکی از اقبالی بلند باشد! تتمه موهایش به جو گندمی میزد. همیشه خدا یک کت و شلوار قهوه‌ای بد‌رنگ می‌پوشید با یک بلوز تریکوی نخودی. زمستان و تابستان همین یک دست لباس تنش بود. هفده سال بود که در دبیرستان‌های تهران زبان انگلیسی درس می‌داد و فلاکت کارمندی از سر تا پایش می‌بارید. توصیف آقای ناصحی بدون اشاره به کیف زهوار‌دررفته مشکی و فرهنگ انگلیسی به فارسی آموزگار چاپ 1950 با آن جلد قرمز رنگ و رو رفته که از او تفکیک‌ناپذیر بود تصویری است ناقص. از آن معلمهای خوش‌قلب بود و همین باعث می‌شد شاگرد‌های نوجوانش به اقتضای شر و شور جوانی، از هیچ اذیت و آزاری درمورد او کوتاهی نکنند. خیلی که از آزارشان به ستوه می‌آمد سری به علامت تآسف تکان می‌داد و زیر لب می‌گفت:«حیف نون. حیف زحمت.» هرگز به هیچ شاگردی نمره کمتر از ده نمی‌داد و در امتحان‌های شفاهی اگر شاگردی جواب پرسشی را نمی‌دانست آنقدر راهنمایی می‌کرد تا بالاخره جواب را حاضر و آماده در اختیارش می‌گذاشت و با اینهمه، بودند شاگرد‌هایی که همچنان نمی‌توانستند جواب صحیح را بگویند! و در امتحان‌های کتبی خصوصآ امتحان آخر سال تا جایی که می‌شد جواب‌های شاگردان ضعیف را در حالیکه امتحان هنوز تمام نشده بود از روی ورقه‌هاشان می‌خواند و اگر نصیحت و وصیتی لازم بود کوتاهی نمی‌کرد!

پنجاه و دو سه ساله بود و در ایام جوانی با دختر‌عمویش خاطر‌خواهی داشتند اما عمو جان که سخت مخالف وصلتشان بود از غیبت او در ایام خدمت سربازی استفاده میکند و دوباره همان داستان قدیمی تکرار می‌شود: دخترک را به خواستگار پیر پولدار می‌دهند. ناصحی هم هرگز ازدواج نمی‌کند.

هر چند وقت یکبار، اول ماه که حقوق می‌گرفت سری به میخانه اسحاق یهودی می‌زد و شب را همانجا در آغوش همیشه پذیرنده آفاق-جنده اهوازی- به صبح می‌رساند.

سالها بود که جزوه کوچکی درباره دستور زبان انگلیسی فراهم کرده بود اما حقوق کارمندی کفاف هزینه چاپ را نمی‌داد. بارها در‌خواست وام کرده بود که هربار با مخالفت مواجه شده‌بود. اوایل بگیر و ببندهای بعد از انقلاب بود که جلوی دانشگاه تهران بطور کاملآ اتفاقی با چند جوان که نشریه «پیکار» می‌فروختند آشنا شده‌بود و بدون آنکه رغبتی به نگرش سیاسی‌شان داشته باشد، از آنها که به امکانات چاپ ارزان دسترسی داشتند قول چاپ جزوه‌اش را گرفته بود. بالاخره عصر یک روز دوشنبه برای چاپ قرار گذاشته بودند و ناصحی بعد از کلاس یکراست به چاپخانه رفته بود.

صبح سه‌شنبه برای اولین بار در طول هفده سال تدریس بدون آنکه خبر داده باشد به مدرسه نیامد و صبح چهار‌شنبه و پنجشنبه و بقیه روزها هم.

هیچکس هرگز بدرستی نفهمید چه بلائی به سر ناصحی آمده. کس و کاری هم نداشت که دلسوزش باشد و ماجرای ناپدید شدنش همچنان در ابهام باقی ماند.

حالا نزدیک به سی سال از آن دوران می‌گذرد. این روزها روی سکوی ساختمان نیمه‌مخروبه‌ای که زمانی دبیرستان دخترانه انوشیروان دادگر بود دیوانه بی‌آزاری زندگی می‌کند که در لابلای خرت‌و‌پرت‌های عجیب و غریب و بهم‌ریخته‌اش یک فرهنگ‌ پاره‌پوره آموزگار با جلد رنگ و رو رفته قرمز به چشم می‌خورد. دیوانه بی‌آزاری که اگر بیشتر از چند ثانیه به او خیره شوی، سری می‌جنباند و زیر لب می‌گوید:«حیف نون. حیف زحمت.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 7:11 AM  توسط شبلی!  | 

 

ســعید را می‌توانید اینجا بخوانید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 11:38 PM  توسط شبلی! 

 

با آن وقار ساده و مغرور
خاتون من  -برهنه و معصوم-
دیدم که سایه‌وار
از سایه‌سار کوچه دلتنگ میگذشت
خاتون من که از کویر رویش گلزخم‌های تشنه میآمد
در زخم‌زخم قامت عریانش

 

"خاتون! تو را به غربت پائیز مهلتی

تا روز بگذرد.

بنشین! درنگ کن! مهتاب می‌رسد" 

 دیدم که آفتاب

در غربت شبانه مغرب شکسته بود

 خاتون من –برهنه و معصوم-

 تنها نشسته بود

 

 

"خاتون! صدای باد

در برگ‌برگ باغ!

با یک بهار خاطره پائیز می شود

خاتون! نگاه کن! پاییز می‌شود!"

 دیدم که عابری

 از حزن زرد کوچه دلتنگ می‌گذشت

 خاتون من-برهنه و معصوم-

 در بغض می‌شکست

 

 

"خاتون کدام دست

نام تو را بزرگ

بر سینه شکسته دیوار‌های شهر نوشته است؟

نام تو را بلند  

خاتون کدام مست

در کوچه‌های باد

نعره کشیده است؟"

 

 

آنسوی کوچه در تنفس مسلول یک دریچه تاریک

 دیدم پرنده‌ای

 -مجروح و بی‌پناه-

 پر می‌گرفت و از برودت خورشید می‌گذشت

 خاتون من-برهنه و معصوم-

 در اشک می‌نشست

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 7:39 AM  توسط شبلی!  |