"و این بند بندگی
و این بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان
به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد"

«پردهها از بغضی پنهانی سرشارند»
سلام و بقیه قضایا خر جون. امشب "تسم" وارونه هستم! دلم هوایت را کرده. بد جوری. نمیدانم بعد از اینهمه سال و اینهمه تغییـــــــر میتوانی تصویر روشنــــی از من در ذهن داشته باشی یا نه. اصلن حتا مطمئن نیستم که اگر من فعلی را هم بشناسی باز مثل سابق دوستم داشته باشی. تــــو را نمیدانم چقدر عوض شدهای مهم هم نیست چون من به "یه دونه خواهرم" مینویسم.
خواهرم حالا فقط یک خاطره است. به دعواهامان فکر نمیکنم. به عید ونــک فکر میکنم و تحویل سال و آن گوز بلند همزمان با در کردن توپ تحویــل سال نو که باعث شد شادتـــــــــرین سال تحویل همه عمرمان را داشته باشیم. به ضیــــــافت ناهار سال نومان فکر میکنم و اینکه اصـرار داشتیم حتمن ماهی پلو بخوریم. سفره مان یک ورق روزنامه و ناهار روز اول عیدمان، تـــن ماهی با برنج سفید که روی بخـــــاری علاءالدین پخته بودی. به یاد ماندنی ترین غذای عید.
به زندگیمان توی خانه "آنها" فکر میکنم و به شـــادیهای کوچکی که در ماتمکدهامان داشتیم.
به "گرمابه نوشین" و منتظر نوبت نشستن تا علی آقا داد بزند"نــــــوبت" و من و تو بزنیم زیر خنـــــــده. به آهنگهای درخواستی رادیو فکر میکنم که بزرگترین تفریحمان بود. به آن مرغ گنده بریان فکر میکنم که قول داده بودی با اولین کمک هزینــــــــه تحصیلی دانشگاهـت برایم بخری و خریدی و یواشکی با هم خوردیم. مال«اغذیه شیراز» بود. میخواستم بمیرم تا یک گازش را داشتـــه باشم وقتی جمیله میفرستادم تا برایش بخرم و جلوی چشمهای حسرت زده ام تا آخرش را مثل خـــــوک میخورد. و تو اینهمه را فهمیدهبودی. شادیهایم را میشناختـــــی. آرزوها، غصهها و ترسهایم را هم. به«ساندی» فکر میکنم و «کالجاین» به «پاپریکا» فکر میکنم و لازانیایی که هرگز نخوردم -برای حفظ آبرو!ـ و به «شین شش نقطــــهای» و به اینکه هیچکس در دنیا نمیتواند معنی این کدهای کوچک کلامی را دریابد غیر از تو. به زندگیمان در طبقه بالای خانه«شهبازیان» فکر میکنم و اتاقمان و«زهره» و همه آنچه که در اتاق مشـــــترکمان میگذشت. من توی تختم دم پنجره، تو توی تختت کنار دیوار، زیر پنجرههای مشرف به هال و زهــره مثل نعش دراز به دراز روی زمین بین تخت ما دوتا. به صدها فال حافظی که برایتــان میگرفتم فکر میکنم. به اتاق روبروی اتاقمان فکر میکنم که مال مهرین بود. به این فکر میکنم که چند روز دیگر هجدهم بهمن است و من حتا نمیتوانم سر مزارش باشم...
امشب دمای هــوا اینجا منـــهای سیویک است. به قــول آن زیـــــد که می گفــت«در این ســرما که سگ هم از خانهاش بیرون نمیآید شما مردم همیشه در صحنه به نماز جمعه آمدهاید!» حالا حکایـت من است که در این سرمای استخوانسوز آمدهام اینجا و دارم جرعهجرعه به اندوهم اضافه میکنم. نمیدانم چطور باید برگردم خانه. شاش دارم و نمیتوانم بروم توالت. این مدعیان تکنولوژی و بهداشت توی مستراحشان شیر آب ندارند و بـــدون آب قضای حاجت میکنند! باورت میشــــــــود؟! کاش یک دستگاهی از همینجا برم میداشت و یکراســــــت میگذاشت توی تختم. کاش میشد حتا تویش بشاشــــــم و آنجایم را هم بشویم. دندانها و دستهایم را هم. کاش یک دانـه، فقط یک دانـه از آن شلیـــــلهای سفیــد داشتم یا یک شیشه مربای شقاقـــل. خانم علی آقا(راننده پدر) یادت هست؟
عجب میـــــرزاقاسمیهایی میپخت. اینها همه یعنی اینکه گرسنهام شده. خانم علی آقا هیچ نمیدانم الآن زنده یا مرده است. پدر را اما میدانم که مرده. اصلن بعد از مرگش بود که از پرنسس بودن خلع ید شدم! یادت هست؟
هی میروم توی عالم هپروت و خیالات میبافم. هی سعی میکنم فراموشت کنم. مخصوصـن. خیال میکنم به آخر خط رسیدهام.
به آن لحظهای فکر میکنم که پتـــــو را از رویت کنار زدم و نامه را روی سینهات پیــــدا کردم و بعد بردندت به «فیروزگر». به تمام وحشت و غصه و استیصالـم در آن لحظه فکر میکنم و دعاهایی که از سر عجز به درگاه خداوند میکردم تا بمانی...
در این «به جای نامه» که فقط برای توست به هیچکس سلام نمیرسانم.

