تبليغاتX
دورازخانه...

 

«طرح اولیه این کار به شکلی متفاوت، قبلن در قالب کامنتی به شبلی-وبلاگ شبلی، با من برقص- هدیه شده»

 

من می‌روم لب چشمه

آب می‌آورم

می‌روم لب چشمه آب

آب می‌آورم

من می‌روم لب...

و همچنانکه می‌روم طلوع میکند خورشید

 

کفشهایم پایم نیست، ناصر!

حالا به جای پاهای من

پاهای نسترن همسایه

انگشتهاش از کفشهایم بیرون زده

و می‌روم لب چشمه

هی می‌روم تا صبح

و هی آب می‌آورم

و همچنانکه می‌روم

گونه‌ام تر است

و من که می‌روم می‌گویم

ـبه یکی که حتا سرش از پنجره بیرون نیست

و من می‌دانم همین حالا

جایی نشسته

جوری نفس می‌کشد که من

نفسم می‌گیردـ

میگویم

می‌روم آب میآورم

 

تلو‌تلو میخورد دامنم توی باد

و من همیشه گفته‌ام که شراب دوست ندارم اما

دارم میروم آب می‌آورم آب شیرین، آقا!

آقا گفته: ای ی ی ی ی ی جان!

(و آب... میبارد... باران...)

و گفته بی‌زحمت

و گفته آب خنک

و گفته من چقدر شما را دوست دارم

وقتی با لیوان آب در مسیر نور ایستاده‌اید

 

من که دستم از دست آب هم نرم‌تر است

هی بیخودی می‌خندم

از پله‌ها می‌آیم پایین

می‌آیم پایین می‌گویم...

یکی هوار می‌زند:

کر شد گوشم، هوار نزن!

من هوار میزنم، ناصر!

هوار می‌زنم

که آب... می‌روم لب چشمه... عزیزم

عزیز دلم... آب... آب می‌آورم

 

عزیز دلم نشسته پشت...

کو؟ کجا نشسته؟

و من عزیز دلم نشسته 

آب شور چشمهاش

صورتش را ناز میکند

و من دلم آب میشود ترک ترک

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 8:15 AM  توسط شبلی!  | 

 

دوستان خوبم لیلا، آوا، و علی یوسفی از من خواسته‌اند که دریک بازی گروهی شرکت کنم. بازی به این شکل است که باید پنج راز مگو! درباره خودم بنویسم و بعد از پنج نفر دیگر بخواهم اینکار را درمورد خودشان تکرار کنند. ضمن تشکر از این دوستان، با کمال میل در این بازی شرکت میکنم ولی به‌جای پنج نفر، از هر کس که مایل است دعوت میکنم که در این بازی شرکت کند. لطفن خبرمان کنید که بیاییم برای خواندن افشاگری‌هایتان!

راز اول: آدمی هستم شدیدن شکمو که وقتی پای غذا درمیان باشد دوست و دشمن نمیشناسم! مواقعی که گرسنه هستم عصبی و غیر قابل تحمل میشوم و به نفع خودتان است که هرچه بیشتر از من فاصله بگیرید!

 

راز دوم: به طرز بیمارگونی حسود هستم و انحصارطلب. خودم با همه افراد جنس مخالف خوش‌و‌بش میکنم اما حتا تحمل این را ندارم که همسرم به یک دندانپزشک زن مراجعه کند! طفلک به همین دلیل چند هفته پیش دندانپزشکش را عوض کرد و دیگر شاگرد مونث هم قبول نمیکند!

 

راز سوم: زنی هستم به معنی واقعی کلمه نظرباز! درواقع هرگز زنی به هیزی خودم ندیده‌ام! حضور جنس مخالف را از یک کیلومتری احساس میکنم و همیشه درحال دید زدن و حظ بصر بردن هستم!

 

راز چهارم: سخت مردم‌دار هستم و اگر موقعیت ایجاب کند از گفتن دروغ مصلحتی ابائی ندارم. دوستان نزدیکم معتقدند که هرگز نمیشود از مکنونات قلبیم آگاه شد.

 

راز پنجم: هرگز به شاگردانم بر اساس پاسخ‌هایی که در ورقه امتحانی می‌نویسند نمره نمی‌دهم بلکه ملاک ارزیابی و نمره‌دهی، شناخت کلی است که در طول ترم از آنها بدست آورده‌ام. از بین شاگردانم مسلمانها، آسیائیها و سیاهپوستها را بیشتر دوست دارم و برایشان انواع استثناء‌ها را قائل میشوم و هر کاری میکنم نمیتوانم دست از این عادت نکوهیده بردارم!

 

حالا نوبت شماست که از خودتان بگوئید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 6:37 AM  توسط شبلی! 

طرح زیر بدون اغراق زیباترین هدیه کریسمسی است که طی سالهای دور از خانه گرفته‌ام. دست طراحش درد نکند. ظرافت و زیبائیش را با من شریک شوید. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 7:30 AM  توسط شبلی! 

 

  به تیمار بالهای مجروح نی‌نی، مهربانترین و ساده‌دل‌ترین خواهر دنیا و به رسم عادت مآلوف سالهای دور و دود شده که در چنین روزی برایش« فروغ» میخواندم.

 

«امروز روز اول دیماه است

من راز فصل‌ها را می‌دانم

و حرف ثانیه‌ها را می‌فهمم»

 

تولدت مبارک حاج خانوم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت 1:0 PM  توسط شبلی! 

 

وقتی که گریه می‌کنم

قطره‌های غلیظ شربت آلبالو

از لای پلک‌ها می‌غلتند روی لب‌هایم

«چه بغض شیرینی می‌آورد جهان» می‌گویم

 

جهان دست پهنی است که موها را از روی پیشانی

و دور گردنم کنار می‌زند

و همچنان که ته چشم‌هاش می‌خندد می‌گوید

«ها! چه شیرین!»

می‌غلتند قطره‌های شیرین از گونه روی سر زانویم

که باز لیس می‌زنم

می‌خندی «چه شیرین! چه زبان!» می‌گویی

 

هزار بار تازه می‌شوم تا قد همخوابگی باشم

و دست‌هایت را که از من

هزار بار تازه‌تر است

لای پستان‌هایم بفشارم

حالا تعریف کن مرا

تعریفم کن

 

قطره‌های غلیظ شربت آلبالو

که می‌غلتند از لای پلک‌ها

و قطره‌قطره تنم را شیرین می‌کنند بگو

«کس‌خل اینهمه شیرینی خوب چیزی نیست»

تا بگویم

وای! چه داناست این جهان!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت 12:35 PM  توسط شبلی!  |