تبليغاتX
دورازخانه...
 

«همیشه تنهائیت را با کسی قسمت کن که به سهمی که میبرد راضی باشد»

باران صبح مه‌گرفته پاییز

باران صبح کاهل

باران من ببار

تا این کویر سوخته باور کند هنوز

ابری غریب و دور

باری به یاد اوست که می‌بارد

باور کند هنوز

ابری به‌ یاد اوست

 

باران من ببار

تا شاید او که با باد می‌رود

تا ناکجای غم‌آلود فاصله

از دور بشنود

در چکه‌چکه باران چگونه تلخ

نامش به انتظار

تکرار می‌شود

 

چشم‌انتظار قاصدک

دستی به جستجوی تو اینجا

از خاک سوخته می‌روید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 4:30 AM  توسط شبلی!  | 

 

این شعر به شکل یک شعر موازی با شعر شاعری دیگر سروده شده

سماع

تاریک

آرام

 

دستی که می‌لغزد نرم

روی کمرگاه خاطر

آرام... تاریک... سماع

سر می‌خورد با زبردستی

تا زیر دامن خیال

ـ و در ادامه

داغ می‌شود... داغ می‌کند... می‌سوزاند

آرامگاه قامت خواهش را

دستی دیگر که لمس می‌کند

می‌فشارد نرم

دستنبوهای باغ لیلی را

و شوق

که چهره می‌ساید

بر حریر پیکر عشق

 

راهی که می‌لولد در امتداد عطش

تا خیس کند از فوران

آبدزدک تشنه رویا را

 

سماع

آرام

آه...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 5:53 AM  توسط شبلی!  |