طعم زندگی زغالشده دارم
بتاب جاکش
انگار اینهمه تاول از تابش تو نیست ترکیده
خیال نسیم را دود کن
چیزی به شب نمانده جاکش بتاب
آب نه آب ببینم کور میشوم
دستم روی گونهام میسوزد
و شب هرشب بوی خاموشی بوی اضطراب بیهودگی دارد
بتاب غلغل چرکابه را زیر پوستم بغلتان
پیش از آنکه آغوشی دیگر
پیش از آنکه در آغوشی دیگر
کمرگاهم به تاب درآید
بتاب
جان میبخشم هنوز؟
دیگر نمیبخشم
که غلغل گریه
کاشکی بنیم دوداکلاریم اولماسایدی
دوداکلاریمدا بو کیزیل سودا اولماسایدی
که غلغل گریه از ته گلو
صدای غلغل گریه از ته گلو
هنوز ته گریه
گریه ته گلو
و من که گریه نکردم
گریه اندوه لطیفی دارد
بازوهای بلوربودهام در امتداد داغ قامتم
دستهدسته موهام از خمیر سرم وا
د
و
د
م
ی
ش
و
م
ب
ا
ب
ا
د
م
ی
ر
و
م
.
.
.
«ششم آگست، روز جهانی دوستی بر همه دوستانم مبارک »
زمان: اذان صبح
مکان: نه چندان دور از دریا
تاریخ: پانزدهم مرداد چهل و چهار تابستان پیش
ملاحظات: بار سنگینی بود! ممنون برای نه ماه حمل کردنش.
خسته نباشی پروین.
زیبا دیوانه میشوم وقتی
شبنمی قد کشیده تا سر صنوبرها
با چشمهای آهویی
نگاه میکند به سویی دور
تا من از گوشهای
خطخط دور چشمهایش را نگاه کنم
و همچنانکه نگاه میکنم
زمین زیر پایم بلغزد
و کنار شبنمی باشم
که قد کشیده تا سر صنوبرها
و جاهایی از تنش حتی اسم دارند
دهانم باز شود
باز باز باز
و من بگویم آه
و ناگهان هوای خنده بیاید
زیبا... از آن بالای بلندی فروافتادن هم بد چیزیست!
زیباجان... نصف زیبائیت را بپوشان
سینهات را بخاران... خشخش کن
گاهی از میان هوا که میروی بدر هوا را و بخوان قوقولیقو
تا من کمی نفس تازه کنم
با سرانگشتهایم زیبا جان... روی پوست تنت میغلتم
پیشانی... چشمها... گونه...
روی لبهایت که میرسم دستهایم میخواهد نفسنفس بزند
حالا برای خاطر من کمتر زیبا باش
یا کمی فقط کمی ابله باش
بیهوا ناله کن
بیخودی بگو
زیبا... دیوانه جان... دیوانه میشوم...
سرانگشتهای نرمبودهام را
میخواهم روی کودکی بگذارم
که در فاصله لبهایم غول میشود