تبليغاتX
دورازخانه...

 

"لیلی کنار پنجره، لیلی کنار در

لیلی کنار بستر خوابم نهاده سر" 

 

لیلا کنارپنجره

لیلا کنار بستر

لیلا کنار در

لیلا کنار پنجره لیلی شد

دامن چرخید دور قامت لیلی

لیلی رقصید و خندید

و همچنانکه می‌خندید و می‌چرخید

عطر پونه ماده می‌مالید روی هوا

 

 

لیلی کنار پنجره

لیلی کنار بستر

لیلی کنار در

لیلی کنار پنجره لیلا شد

نبافته... نه... نگاه‌نکن

موهاش بافته نیست

رنگ پریده را شسته

تنش توی سایه نیست

دامن می‌چرخد دور قامت لیلا

لیلا می‌رقصد... عطر پونه ماده اما...

لیلا می‌خندد... گیسوش اما...

 

لیلی! لیلی‌جان! عزیزم لیلی!

موها‌یت را درازکن

ابروهایت را باریک

موی لای پایت را کمی

موی روی پایت را

کمی موی زیر‌بغل را

عزیزم لیلی!

کوتاه کن... بلند کن...

باریک کن... پهن کن...

حالا بخند... اما بلند نخند...

گاهی میان خنده بگو آه

عزیزم... لیلی... چرا نمی‌خندی؟ غمگینی؟

 

حالا فقط منم که ایستاده‌ام به تماشا

صدایم کن

بگو بیاسر لای دل‌های گرم هم بگذاریم

راه چشم‌های خواب‌نیالوده‌مان را پیدا کنیم

حالا فقط منم که ایستاده‌ام

 به تماشای چیزی شبیه بیداری

یا خواب، وقتیکه می‌پنداری بیداری

یکبار که بوی پونه ماده می‌جویدی

حتی انگشت‌هایت را هم جویدی!

 

 

رنگ پریده را شست لیلی

چشم خمار را گشود

وق زد   وقیح شد  آه

 

لیلی کنار پنجره لیلا شد

و نشست...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 5:24 AM  توسط شبلی!  | 

 

 بچه‌ها ! خسته نباشید!

 

به امید پیروزی در دوره‌های بعدی!

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 7:26 PM  توسط شبلی! 

 

 

 

«فاحشه‌ها» همان مادران و خواهران امثال من و شما هستند

 

 

 «مشتریانشان» پدران و برادرانمان

 

 

و «فاحشگی» از قدیمی‌ترین «مشاغل» جوامع بشری.

 

 

همین و دیگر هیچ.

 

 

 

آهای حاجی! دست نکن زیر دامن من جنده...

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 3:15 PM  توسط شبلی!  | 

 

این آسمان پنجم تاریخ غریبی دارد

آب تمام باران‌هایی که باید ببارند را جمع کرده در خود

و نمی‌بارد

هی خط‌و‌مرز‌های خود را با دریا مخدوش می‌کند

 

ابر‌‌ها بالا آمده‌اند اندکی

و نگاه که می‌کنی

انگار همین توی کوچه‌اند

 

گاهی دلم تنگ می‌شود

گاهی گریه می‌کنم

گاهی سرم را

می‌کوبم  به نرده‌ها و از لای نرده‌ها

نگاه می‌کنم به آن پایین

هنوز نیمه‌های شب‌زنده‌داری‌ نرسیده، صبح می‌آید

صبح سه‌روز میماند گاهی و روشن می‌مانم

گاه خورشید یک‌کاره گم می‌شود‌

 

گاهی صدای گریه از زمین می‌‌آید

سر می‌‌کوبم به نرده  باز

گاهی از لای نرده‌ها

نکاه می‌کنم به ستاره‌ها که رنگ میبازند روی شانه‌ها

دستها از جیب بیرون می‌آید... می‌بینم

اما به گونه‌های گل‌انداخته دست نمی‌زنند

پرده را می‌کشم

 

حالا گاهی که باد می‌وزد

زخم‌هایم التیام می‌گیرد

و شکستگی‌هایم نیز

حتی آن سوراخ‌ سوراخ  توی دلم آب میشود

انگار اصلآ نبوده

میخواهم از جا برخیزم رقصان‌رقصان

توی آغوشم بگیرم آن همه‌شان را و اینهمه دور...

 

کسی به این آسمان پنجم دل نمی‌بندد

همیشه کوله‌بارشان روی دوششان

می‌روند به آسمان هفتم

یا دوباره قل‌می‌‌‌‌‌‌‌‌خورند روی زمین

 

این آسمان پنجم تاریخ خلوتی دارد

اینجا از آن تجملات روی زمین نیست

فرقی نمی‌کند

از لای نرده‌های این پنجره میان این آسمان که نگاه می‌کنم

می‌گویم فرقی نمی‌کند

فقط آغوشی که

بوی شیرین سوزنی کاج‌های این آسمان عزیز پنجم را داشته‌باشد

و این کاج‌ها توی دلش

و هم توی خط‌خط رگ‌هایش نشسته‌باشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 9:0 AM  توسط شبلی!  | 

 

"The BEST IRANIAN team , ever" 

 

بچه‌ها! خسته نباشین!

 

 

هنوز فرصت هست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 9:36 PM  توسط شبلی! 

 

آمد با خواب و خواب خیالهای مرا دید

بیدار شدم... نیامد

سر روی سینه...

دهان باز...

اشک... یک قطره... کنار خط لب...

آمد... اما باران... خیس

چیزی از درون سر... یا درون سینه

جوری که بیرون نیامده باشد

بیرون آمد

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 2:45 AM  توسط شبلی!  | 

نیستی رخت دامادی را تنش کنی ، مهرین ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 0:3 AM  توسط شبلی! 

 

به اندوه دوست ، « سعید سازش »

 

ما که سرهامان را به اینهمه دیوارها زده ایم ...

یکی چای بریزد ... ها ... چای شیرین

برای آن یکی که خواب ندارد

( ندارد ؟... هی ی ی ی ... نع ... کرم کشتن و ... )

و بگوید : آقا ... آقا جان ... بس

برای فشارتان ضرر دارد اینهمه خون .

یک چای دیگر بریزد ... شیرین

بگوید : آقا ... آقا جان ... برای قلبتان ضرر دارد اینهمه قلب پاره .

 

آقا ( جاکش ) خسته بگوید : خب ...

( یعنی ممکن است ... ؟ )

ولی باز

شرشر خون می ریزد از اینهمه دست و گلو

کو آنکه می کشد ؟

آقا کو ... آقا ؟ آقا جان ...

کو آقا ...

آقا بیا...

یک تار موی من ... ها ... یک طاق ابروی من ...

و این شیار گلویم ...

خوشمزه ... ها ؟

آقا  ها می گوید

و تا بگوید ها ...

دستم از توی دهانش

از راه گلویش پایین می دود

یک تکه پاره جگر می کشد بیرون ... ها ...

 

اما مگر یکی دوتا هستند ؟

آن بعدی می گوید : حالا من !

و بعدی می گوید : حالا من !

 

یکی یکی جگرهاشان را می ریزم توی دامنم و برمی خیزم

از سر این چنار بالابلند هوووووی ... بگیر

تا سر آن طوبای پای دروازه بهشت ( خب دلم گرفته از زمین )

بند رختم را می بندم

جگر ریسه می کنم

نه ... وانمی نهم ... ها ... ریسه می کنم

جگر ریسه می کنم

یکیشان را هم وا نمی نهم

نه ... وا نمی نهم

ها ؟

نه ! با من نیست !

این که می گوید : بس ، بس کن ...

با من نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 9:15 PM  توسط شبلی!  | 

 

خالی تر از آیینه ، در آیینه و آب

 

ماهی شده بود ماه من ، مست و خراب

 

تا آمدم از لبش کمی بوسه بچی ...

 

از شانس خرم بود ... پریدم از خواب !!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 9:0 PM  توسط شبلی!  | 

 

جان مادرت بلاگفا ،

 

کف کردیم ... اه ...

 

--------------------------------------------

 میثم های  جهان ،

 

متحد شوید !

 

بیائید !

 

فعال شد  

  

 سیستم

 

 نظرخواهی .

 

بیائید و هر چه

 

دلتان می خواهد 

 

بگوئید به این

 

بلاگفای تخمی ...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 0:2 AM  توسط شبلی!  | 

 

دانش روان شناسی " توهم " را " ادراک بدون شئ " تعریف می کند .

 

سیم های ریز تکه تکه جرقه می زنند

همینجا هستند ... توی جمجمه من

من که جمجمه نیستم

من که همیشه دهان بوده ام برای ...

 

دیگر دلم نمیخواهد پاهایم را تیغ بیندازم

و خط ابرو هایم را هشت کنم

دیگر دلم نمیخواهد نرم باشم

حالا دلم برای خودم تنگ میشود

 

خوابم نبرده ... هنوز بهوشم اما

شاید باید یک تکه از نرمای دستت را بلند کنی

مثل سیلی گرمی روی هرکجایم که خواب رفته

تا بگوید آه ...

 

تو هم که سیگار پشت سیگار کشیدی دلم گرفت

تازه هیچ نپرسیدی

چرا غروب که میشود چراغ روشن نمیکنم

برقمان هم که اینجا مجانی است !

 

من که جمجمه نیستم

من که همیشه دهان بوده ام برای شیره لذت ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 8:2 AM  توسط شبلی!  | 

من تره قوربان

 

عزیز ،

 

کوچه دانه ...

+ نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت 10:44 AM  توسط شبلی! 

 

گلبوته های قالی

 

همه از اشکم جوانه زد

 

وقتی دوباره باور سبزم شکست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 10:5 PM  توسط شبلی!  |