سیاه
« تنگوله ای به سوپوله »
سیا خال تو تی لبان بزبی ...
زرد رنگ خوبی نیست
سبزت میکنم
می نشانمت همین کنار پنجره...پشت به نور
دستت روی شانه من...دستم موهایت را سبز می کند
می خندم
صورتت را سبز میکند... دکمه هایت را باز می کنم
میخندی... نخند... حالا تمامت را سبز می کنم
سبز رنگ بدی نیست
دستم را میگیری... نگیر
کف پاهایت را سبز می کنم
می خندی... روی شانه ام سر... نخند ... می گذاری
نگیر دستم را ... افتادی... نیفت...
سنگفرش پیاده رو سرخ می شود
پ
ن
ج
ر
ه
ر
ا
م
ی
ب
ن
د
م
.
.
.
" نگاه کن بانو
نگاه کن که ثانیه های بی تو بودن
چگونه دلتنگی را ماندگار میکنند
و من هر لحظه از بیم کم آوردنت
چگونه خاطره ات را حرص میزنم "
چیزی شبیه لگدمال انتظار شدن
چیزی شبیه وحشت تسلیم
چیزی که تکه تکه میشد و میریخت
چیزی شبیه ریختن آمد
و مثل انهدام گذشت
و من در امتداد جاده
جای پای مضطربش را نگاه میکردم
که مثل دور شدن محو بود
و مثل مرگ عمیق
کنار تیرک اعدام آفتاب
در امتداد جاده بودم
و جاده راه بود تا بیراه
و جاده راه بود تا پرتگاه
و من نمیرفتم
که پای رفتن من از سپیده می آمد
سپیده معدوم !
عصای استقامت من غروب سربی بود
اگر صدای من آمد به گوش شب زمزمه کن :
سپیده باز خواهد زد

شبلی : ببخشید ، شما " مهرک " را ندیده اید ؟
به " گیسو " ، که هرچه میکنم دست از فلسفه خواندن بر نمی دارد :
" پول خوشبختی نمیآورد "
ولی جلوی خیلی از بدبختیها را میگیرد ،
مادر جان !!!
" از قضای روزگار
من هم
نفسم جز در هوای وطن می گیرد
و تپش های مرتعش قلبم
جز در وطن
جز در میان مردم حسرت کشم
در سینه منظم نمی تپد "
به " خاتون " زیبا که حوصله اش سررفته بود
" از دمب خرم
دمب خرم
باتوم میسازم
میرم آژان میشم
آژان میشم
به خرم مینازم " !!!
به یاد « مصی » : سلام ، مصی. از سر خاک یکراست رفتم « کوکی » . دیگر کسی نبود که باقلوایم را با او قسمت کنم. سهم تو دست نخورده ماند... بوشوی مره تنها بنی ، لاکوی...
بار اول در مجلس یادمان « فروغ » دیدمش. وقتی داشتم شعرم را میخواندم ، یک لحظه نگاهمان به هم گره خورد. تحسین را در نگاهش خواندم.
برنامه ام که تمام شد ، بیشتر رفتم توی کوکش.زن ظریفی بود.چهره و موهای کوتاهش را با سلیقه آراسته بود.ناخن هایش مرتب و لاک زده بودند.از سلیقه اش در انتخاب لباس خوشم آمد.
بعد از آن شب ، هرازگاهی اینجا و آنجا توی برنامه های کامیونیتی می دیدمش و از اتفاق ، در چند کار گروهی با او و دوستانش همکاری کردم.رفته رفته با هم رفیق شدیم .همیشه اولین چهارشنبه ماه ، بعد از تمام شدن جلسه انجمن ، دوتایی می رفتیم کوکی و چهار پنج ساعت می نشستیم به حرف زدن و نقشه چیدن که چطور زیر آب « طاهره » را از انجمن بزنیم !
تنها رفیق زنم بود.رقص را مثل خودم دوست داشت.سر و زبان دار بود و مثل خودم ، همیشه شاد .زنی بود آداب دان ، فعال و در خواسته اش مصمم.آنقدر که بالاخره زیر آب « طاهره » را زدیم !
باورهایش در هم تنیدگی محسوسی با رفتارهایش داشت.همیشه ، پشت ساده ترین رفتارش ، میتوانستی حضور یک باور عمیق را احساس کنی و همین بیش از پیش به هم نزدیکمان کرده بود. همیشه خدا با هم گیلکی حرف میزدیم.تمسخر اطرافیان را می دیدیم و می شنیدیم ، و تخممان هم نبود ! هر بار که در تصمیم گیریهای انجمن مواضع مخالف داشتیم ، وقتی نوبت به من میرسید و حرف میزدم ، بلند بلند میگفت : « دوماغ تیشین مانتی دنه ، اولاغ ؟ خفه نوبونی ؟ تی پره سوجونم ، ایسه بیس ، خاک بسسر آدم ! » و بعد از جلسه دوباره سر از « کوکی » در می آوردیم !
همسر داشت و یک پسر ، اسمش « یاشار ». از آن پسربچه های باهوش و شیطان که موهای لختش را مدل قارچی برایش کوتاه میکردند. مثل ماهی لیز بود . یکدفعه سر میخورد و از دستت در میرفت. هربار که می دیدمش میگفتم :
- چ ط ط ط ط ط وری یاشار ؟
هیچوقت جوابم را نمیداد. می خندید و فرار می کرد.
بار آخر در جشن کتابخانه دیدمش.هفته پیش.شاد بود و می رقصید.لباس بلند مشکی مثل همیشه برازنده اش بود.
از کنارت که رد میشد ، بوی خوب عطرش را میتوانستی احساس کنی ...
آن شب هنوز نمیدانستم که بار آخر است.اگر میدانستم ، شاید سفت تر ماچش میکردم ، شاید بیشتر نگاهش میکردم ، بیشتر باهاش حرف میزدم ، می رقصیدم ...
عصر نشسته ام توی کتابخانه. امروز کتابداری نوبت من است.کار خاصی ندارم بکنم.دفتر گزارشهای روزانه را برمیدارم و شروع میکنم به خواندن ، ببینم بچه ها چکارها کرده یا نکرده اند. چند دقیقه بعد تلفن زنگ میزند . گوشی را برمیدارم. « رفعت » است. مثل همیشه ، تا صدایش را میشنوم ، با همان ذهن بازیگوش ، شروع میکنم از هر دری حرف زدن.یکدفعه متوجه میشوم رفعت یک جور غریبی است. مثل همیشه اش نیست.میگویم :
- رفعت جان چته ؟ حالت خوبه ؟ صدات چرا گرفته ؟ سرما خوردی ؟ گیسو اینا رفتن ؟
نمیدانم چرا همینطور یکریز سوال پیچش میکنم.زیر دلم تیر میکشد.من من میکند... میگوید:
- رفتن... خوبم...
و سکوت میکند. میگویم :
- چی شده رفعت ؟
میگوید :
- خبر بد...
و باز من من میکند... مقدمه چینی میکند و بالاخره میگوید :
- مصی تصادف کرد... تموم کرد... ملیحه تو بیمارستانه...
دلم هری میریزد پایین.خودم را به نفهمیدن میزنم.نمی خواهم بفهمم.میگویم :
- چی داری میگی رفعت ؟
می گوید :
- بابا ... مصی... خانوم بیژن...
گوشی را میگذارم.دیگر دوستش ندارم رفعت را... نمیدانم چکار باید بکنم.چند دقیقه همانجا پشت میز می نشینم.خیره میشوم به تصویر صادق هدایت بر دیوار روبرو.بلند میشوم.راه میروم.مینشینم . سیگار میکشم .آرام ندارم.نمیدانم چکار باید بکنم.بر میگردم دوباره پشت میز می نشینم.بی اختیار دفتر گزارشها را برمیدارم.روی صفحه دیروز نوشته شده :
- ...ضمنن پیشنهاد میکنم قفسه کتابهای مربوط به «زنان» را از «کودکان» جدا کنید !!!
خط مصی است.
به یاشار فکر میکنم ، دلم میگیرد... به بیژن فکر میکنم ، بیقرار میشوم ...
من
دیروز گریه کردم چون دیروز
عکس محجوبم توی روزنامه شاخ داشت
صفحه چهاردهم ستون۳ بالای آگهی حسین دانایی دنباله از صفحه ۵
شاخ هایم از لای موهایم نگاه میکرد به خط خط ها که پشت هم
سه ستون را پر کرده بود
من نوشته بودم و بالای نوشته نوشته بودم من
ستون اول تیغ داشت
نوشته بودم بهار شده بود بیمار
نوشته بودم کبیر شده بود بگیر
و همچنان تا آخر لگد پرانده بود به هرچه میشد گفت و نگفت
ستون سوم انگار داشت کج میشد
نقطه پایان را گرفته بود نگاه میکرد به من حالا که چی شاخ داشتم ؟!
چه گفته بودم انگار گفته باشم
واژه می چکد از سر انگشتهایم
در این بهار بی آواز
انگشت شما که خار می خورد
مثل دل گنجشک می تپم
چه گفته بودم انگار گفته باشم
شما که می بارید نه
شما که می رویید ارغوان می روید در این کویر
ارغوانی که می شوید گل خورشید می شکفد
و خود شکفته بودم بالاسر مقاله ام
گریه کردم ، اما .
عکس محجوبم توی روزنامه شاخ داشت ...