ناکامی...!
بلوز قرمزم را برایت پوشیدم.چاک یقه اش به اندازه کافی باز هست که دل خالکوبی روی سینه ام را که آنهمه دوست داری نمایان کند.اصلن من همیشه بلوز یقه هفت را دوست داشته ام و از آن بیشتر ، بلوز بی یقه را.لبهایم را هم گلی کردم ( حوصله ندارم کامنت بگذاری که لبهایم را همین جوری دوست تر داری یا از این حرفها ! )می خواستم برایت یک خال سیاه فرخ لقائی هم گوشه لب بالایم بگذارم که به دلایل استراتژیک پشیمان شدم!
موهایم را که حالا به اندازه کافی بلند شده که بتوانم جمعشان کنم ، جمع نکردم ! ریختم دور شانه هایم و دو دسته باریک موهای روی شقیقه هایم را از دو طرف بالای سرم با یک گیره قرمز ثابت کردم.
با این دامن بالا چیزی مشکی ، جورابهای گیپورم کارت را می ساخت ! و کفش پوشیدم. کفشهای پاشنه صناری قرمزم که وقت راه رفتن لنبرهایم را به تناوب بالا وپایین میبرد...پای راست جلو...لنبر چپ بالا...لنبر راست پایین... پای چپ جلو...لنبرراست بالا...لنبر چپ پایین.......و همینطور تا دیوانه شوی...
امروز از صبح دلم هوایت را کرده بود.حسابم با خودم و دلم و همه جایم روشن بود.می دانستم که امشب حتمن به سراغت می آیم.اصلن همیشه همینطور است.هر وقت دلم هوایت را می کند ، می دانم که به سراغت خواهم آمد.
بیایم تا در را که باز می کنی ، بپرم توی بغلت... هزارتا ماچم کنی ، به تلافی همه شبهایی که ماچم نکرده ای و تا خود صبح توی بغلت باشم ...
آمدم ... نبودی ، کس کش!
آب
چهاردیواربین منست وآن چیزی که من گمان میکنم " شما "ست
این " شما " معنی نمی دهد
چهار دیوار بین منست و آن چیزی که من گمان می کنم " تو " یی
این " تو " معنی نمی دهد
چهار دیوار بین منست و آب
آب آنسوی دیوارهای من جاریست
آب با نور می رقصد با نسیم می رقصد با باد حتا
با پاروی پاروزن های رهگذر حتا
با من نمی رقصد ...تا آغوش وا می کنم غرق می شوم
چهار دیوار بین منست و تو و این " شما " معنی نمی دهد
چهار دیوار بین منست و من که میخواهم تورا درخود فرو کشم
تا همیشه در خود فرو کشم ...
اعاده ...!
« من » نوشته است :
من آدم نمی شوم
نه آدم نمی شوم.
همین رفیق شاعرمان را که دار زدند
خوب که گریه کردم گفتم :
دیدی مرد و نخوابید با من.
آدم نمی شوم.
اینجا بود
پارسال پیرارسال.
می دانستم مختاری ، مختاریست اما...
نه من آدم نمی شوم
شاید اصلآ آدم نیستم من
شاید هم این خاصیت منست
که بخوابم با این آدمهای عزیز و بگویم آه چه مردی
یا بگویم من مادر پسر این آقای چمیدانم کی هستم
آدم نمی شوم ، آدم نمی شوم.
حالا دستهایم شاید آدم باشد
یا این بافتگی موهایم
اما من آدم نیستم
گردی پستانم آدم نیست این لای پاهایم که اصلآ آدم نیست
صدا نه صدایم هم آدم نیست
لبهایم شاید
گاهی توی سینه ام آن چیزی که می تپد شاید
اما من آدم نیستم
همین محمد مختاری که تکه تکه شد
که من خودم دیدم آن کبودی خراشیده دور گلویش را
گفتم حیف حیف
گفتم دیدی مرد و نخوابید با من
آدم نمی شوم
اما شاید خاصیت من این باشد
بگیرم این آدمها را ، توی آغوشم بگیرم بگویم بیا گرم میشوی
وبگویم آه این شاعر عزیز یکبار در من تپیده
نه آدم نیستم آدم نمی شوم
حالا بیار کتابهایش را...
قرمز ...
خون و من تنها میمانیم
در را به رویمان می بندی
در رگهایم که میدود یا زیر گونه ام
جاری که میشود از شیار رانهایم
زیباست خون.
هنوز خونی نبوده ای بی آنکه خونت را ریخته باشند
نگاه کن به من...من خونین...زیبا میشوم خونی که میشوم
میترسی ، روزهای قرمزم که میرسد از راه
تب تپش هایم را انکار میکنی
خون و من تنها میمانیم
باز مثل نی می کاهیم از درون و مینالیم
زیرا در امتداد قامتمان دستی برای همآغوشی نیست
قرمز که میشوم زیبا میشوم
ببین
در خود فرو رفته ای
بیا در چشمه قرمزم فرو شو برآ
بگو رنگهایت را دوست میدارم