عیدانه
رعنا ،
رعنای کوچک !
رعنای کوچکم ...
دلتنگم رعنا جان، می دانی؟
امسال هم بهارم بی شکوفه بود.
به تسلای خود وهمه آنها که بهارشان
معلوم نیست چند بهار است که بی شکوفه است نوشتم:
بهار دلهاتان پرشکوفه...
گیسو



گیسو نوزده سال دارد.
موهایش بلند بلند بلند است.
گیسو رنگ صورتی را دوست ندارد.
گیسو «سین»و«ز» را -مثل عمه زهره اش-
نوک زبانی تلفظ میکند.
ودرست مثل عمه زهره ،
به «سی و سه» می گوید «فی و فه» !
گیسو خوب می نویسد.
شعر هم خوب می گوید.
به انگلیسی اما.
گیسو نوشته است :
The shadows are my world
they come out in the glow
shells of a person
shells of my person
they are what make me
i do not have a shadow
Because I am one
گیسو فارسی خوب نمی داند.
به جای «صرف نمی کنه» می گوید «ظرف نمی کنه».
به «طبقه» می گوید «طوقه».
به «پشت بام» می گوید «سقف»
وبه «اسرائیل» می گوید «عزرائیل» که پر بیراه هم نیست!
گیسو مادربزرگش را ـ معلوم نیست چرا ـ
«مولی» صدا می کند.
وقتی می خواهد بگوید «باشه» می گوید «قبول دارم».
وقتی عصبانیست می گوید«چس عن».
گیسو فلسفه زیاد می خواند.
و تخته نرد و بیلیارد را خوب بازی می کند.
گیسو کمی تنبک زدن می داند و کمی هم ویلون.
گیسو ـ شکرخدا ـ برعکس پدر ومادرش
سیگار نمی کشد.
مشروب هم نمی خورد.
گیسو عاشق سینماست.
هرفیلمی را باید حتمآ اولین شب اکرانش ببیند.
گیسو از فیلم های فارسی فقط «داش آکل» را می شناسد
خیلی هم دوستش دارد.
وقتی که هشت سال داشت ودر ایران زلزله آمده بود ،
پول توجیبی یک روزش را
-که دو دلار بیشتر هم نبود-
به زلزله زده ها اهدا کرد.
یک متن کوتاه کودکانه هم برایشان نوشت.
گیسو برای انجمن زنهایی که سرطان پستان دارند
داوطلبانه کار می کند
و ده سال است که نزدیک کریسمس
به نفع کودکان بی سرپرست شکلات می فروشد.
گیسو کمی آشپزی می داند
و خریدهای خانه شان را خودش انجام می دهد.
لباسهاشان را هم خودش می شوید.
گیسو یک مدت خیلی سفت وسخت مسلمان شده بود.
ماه رمضان را روزه می گرفت اما نماز بلد نبود بخواند.
موهایش را هم نمی پوشاند.
اطرافیان معتقدند که قیافه اش به مادرش رفته
اما خلق و خویش به پدرش .
گیسومهربان است.
کمی هم ازخود راضیست.
گیسو قورمه سبزی را خیلی دوست دارد
و از شما چه پنهان ،
کله اش هم بوی قورمه سبزی می دهد!
گیسو معتقد است که «بوش» رئیس جمهور احمقی است.
او می رود با رفقایش جلوی سفارت آمریکا و اسرائیل
علیه سیاست های جنگ طلبانه شعار می دهد.
گیسو مدافع سرسخت حقوق بشر
و بخصوص حقوق زنهاست.
اگر بداند این چیزها را درباره اش نوشته ام
عصبانی می شود
و حتمآ توی دلش یک «چس عن» نثارم خواهدکرد !
گیسو پدرش را بیشتر از مادرش دوست دارد.
خب ، چه می شود کرد؟ روزگار است دیگر ...
گیسو وقتی به دنیا آمد ،
پنجاه سانتی متر قدش بود و دو کیلو و نهصد و پنجاه گرم وزنش.
گیسو امروز دانشگاه قبول شد.
رشته روان شناسی .
قول داده اولین مریضش خودم باشم !
چیزهایی که فقط رعنا می داند
وقتی ، چیزی برایت نوشتم رعنا .
برای جمعی خواندمش .
یکی درآمد که :
« آخر نفهمیدیم این رعنای تو چطور مردیست . »
چیزی نگفتم . نگفتم که رعنا
- همانطور که از اسمش هم پیداست -
قد بلند است .
موها وسبیلش مثل « چنگیز » است و « آقای چنگیزی» .
خال روی لپش
عینهو خال « آقای چنگیزی » است .
رعنای من ، نازنینی « آقای محجور » را
-که همیشه در کمال حماقت فراموش می کنم
اسمشان را باید با ه دو چشم بنویسم یا ح جیمی ! -
باری ، نازنینی ایشان را دارد .
آراستگی ظاهر و آداب دانی رعنا ،
فقط به « حسین الف » رفته است و بس .
او در وفاداری درست به « ناصر» می ماند .
شوریدگی و عصیان خاموشش شبیه « سعید » است ، « سعید سین »
آرام ، بی صدا .
رعنا بایکوتم نمی کند اگر که بگویم
چقدر « آقای قاطبه » را دوست دارم !
او می داند که هر از گاهی از سر تفنن
یا چه می دانم ، از روی غریزه شاید ،
دوست دارم چاک سینه ام را از حد معمول بازتر بگذارم
و این واقعیت ساده را
حمل بر جنده بودنم یا هیچ چیز دیگر
جز همین که هست نمی کند.
رعنا می داند که رقصیدن را دوست دارم.
وقتی که بشکن می زنم و قر می دهم ،
از حرص گوشه سبیلش را نمی جود !
رعنا می داند که ساعت پنج یعنی ساعت پنج
نه ساعت شش یا هفت یا هشت یا خدا می داند کی !
او می داند که دوست دارم موسیقی را در تنهایی گوش کنم
و در عین حال ،
اگر « پری زنگنه » یا « یانی » به شهرمان بیایند
توی تابوت هم که باشم ،
باید باید باید به کنسرتشان بروم .
رعنا حوصله اش سر نمی رود وقتی بلند بلند مولانا می خوانم .
او می داند که از خوردن پیاز خام و لبو دلم آشوب می شود
وهرگز هم در فواید این دو خوراکی مهوع داد سخن نمی دهد !
فقط رعناست که می فهمد چقدر دوست دارم با پرنده ام خلوت کنم .
اصلن هم حسادت نمی کند !
رعنا زود متوجه می شود که زیر ابرویم را باریکتر کرده ام .
او به حریم خصوصی و دلبستگیهای کوچک احمقانه ام احترام میگذارد .
تنها اوست که می فهمد
بعضی وقتها دوست دارم تنها باشم و هیچ کاری نکنم
فقط دراز بکشم و زل بزنم به سقف .
رعنا هرگز دنبال دلیلی برای دیوانگی ها یم نمی گردد.
او مردی است که می داند
می تواند هر قدر دلش خواست از فندکم استفاده کند
تنها با این شرط ساده که بعد از مصرف آن را
سر جایش بگذارد.
رعنا با تمام شهوت مردانه اش با من می خوابد
و خوب می داند که تنها در آغوش پذیرنده اوست
که هویت زنانه ام را به تمامی باز میابم .
و خوب می داند که هرگز هیچکس را جز او « رعنا » نمی نامم .
پرواز
هزاربال پریدن
هزارپنجره رو به وسعت آبی
هرگزنیازتندپریدن را
سیرابگر نشد
آن دم که شهوت پرواز
بابند بند بال شکسته همآغوش می نمود.
- طرح پریده رنگ پریدن همیشه ثابت بود -
ماییم وتنها دریچه ای حقیر
ماییم وگوشه ای از بیکران آسمان.

«آزادی» به تعریف ایشان !!!
نشسته ایم ، همان جمع چندنفره ، همان روز هفته ، همان ساعت ، همان جا ، دورهمان میز. دو نفر غایب هستند. یک مهمان هم داریم.هرکس سرجای خودش نشسته است. با دیدن رفتاربیش از حد هیجانی یکی از حاضرین شک می کنم که شاید کله اش گرم باشد. مثل همیشه ، قبل ازاین که وارد بحث های اصلی بشویم با هم چاق سلامتی می کنیم و از هر دری حرف می زنیم. رفتار او به مرور هیجانی تر می شود وصدایش هم رفته رفته اوج می گیرد. تقریبآ همه سرها به طرف میز ما برگشته است.
من ویکی دیگر از رفقا با ملایمت او را دعوت به پایین آوردن صدایش می کنیم. آخر توی یک کافی شاپ غیر ایرانی نشسته ایم وشاید هیچکس دیگر به جز خودمان کلمه ای از حرفهایمان را نفهمد. آنوقت یک نفر دارد تقریبآ فریاد می کشد و کلماتی را به فارسی می گوید! این ۱۱سپتامبر هم که حسابی کاردست ما شرقی های برون مرزی داده! از اینهاگذشته،صدای عصبانی،لحن پرخاشگرو محتوای بی منطق حرفهایش گوشم را آزار می دهد و روحم را هم!
هرکس چیزی می گوید. بچه ها دستش انداخته اند.نتیجه اینکه نشست ادبیمان کم کم تبدیل می شود به نشست بی ادبی! آبرویمان پیش مهمان جلسه و مردم مبادی آداب اینجا میرود! همه با حالتی آ میخته با تعجب و ترس نگاهمان می کنند! دوباره از او می خواهیم آرامتر صحبت کند. بلندتر سرمان فریاد می کشدکه: «چرا نمی گذارید آزادانه داد بزنم؟! ما از آن جو خفقان آمده ایم بیرون که آزاد باشیم! شما چون ایرانی هستید حق ندارید انتقاد کنید! بقیه مشتریها هم اگر اعتراضی داشته باشند خودشان می گویند! این یک مشکل فرهنگی است که شما دارید! ما اینجا در یک جامعه آزاد زندگی می کنیم. چرا دست از سانسور کردن برنمی دارید؟!»
از حرفهای بی سروتهش هم لجم می گیرد وهم خنده ام! به آرامی میگویم: «این حرفها کدام است دکتر؟ به ملیت چکار داریم؟ اینجا یک محل عمومی است .آیا من به عنوان یک مشتری حق دارم نارضایتی خودم را از صدای بلندتر از معمول شما ابراز کنم یا نه؟ حالا هر ملیتی که داشته باشم.»
خر خودش را سوار است! می گوید: «شما همه افرادی عقب افتاده و دیکتاتور هستید که مفهوم آزادی بیان را نمی فهمید!!!»
دیگر جوابش را نمی دهم . یعنی فایده ای ندارد! اوضاع کمی آرامتر می شود. چند دقیقه بعد همین فرد آزاداندیش! در جواب یک شوخی لفظی ـ در مقابل نگاههای بهت زده اطرافیان ـ بلند می شود ـ همانجا وسط کافی شاپ ـ کمربندش را باز می کند که شلوارش را پایین بیاورد!
دیگر مطمئن می شوم که مست است!