تبليغاتX
دورازخانه...

 

می‌انديشم، پس «تو» نيستم!!!

!I think, therefore I'm not you

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 6:29 AM  توسط شبلی!  | 

به قول میثـــــــم:
«گاهی دلم برای خــودم تنگ می‌شود
گاهی که قلب آينه از سنگ می‌شود»

چندی پيش دوست خوبم پیمـــــــان دعوتم کرد به نوشتن آرزوهای محالی که دارم. با پوزش از پيمان عزيز به خاطر وقفه‌ای که در پاسخ به دعوتش ايجاد شد، پست حاضر را اختصاص مي‌دهم به همين مطلب.

۱- دروغ نگفته باشم، بزرگترين آرزوي محالم در حال حاضر کاهش وزن است از ۵۸۰ کيلو به ۵۸ کيلو!

۲- آرزوی ديگرم تغيير اندازه لباس از سايز ۳۸۰ به سايز ۳۸ است!

۳- کاهش سايز شلوار جين از ۲۶۰ به ۲۶ را بايد سومين آرزوی محالم به حساب آورد!

۴- بازگشت به اندام موزون بيست سالگی هم در فهرست آرزوهاي محالم قرار دارد!

۵- آرزوی محال خرید لباس از فروشگاهی غیر از Addition Elle لعنتی را که مخصوص خانمهای چاق است نباید از قلم انداخت!

۶- برآورده شدن این آرزو که مهرداد دیگر «تُپُــــــلُف» صدایم نکند هم از قوت فراوانی برخوردار است!

۷- تحقق همه موارد بالا بدون رژيم غذايی و هرگونه تحرک شايد محال‌ترين آرزويی است که در سر می‌پرورانم!

اَه! خسته و فرسوده‌ام از اينهمه گوشت و چربی اضافی! هرقدر هم که بگویید فلان و بيسار، خوب می‌دانم اگر وزن کم کنم خودم را بیشتر دوست خواهم داشت...

هرچند که آرزوهایم محال هستند اما به معجزه هم اعتقاد دارم! پس:

«یا رب دعای خسته‌دلان مستجاب کن!»  

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 4:4 PM  توسط شبلی!  | 

 

  به خواهرکــــــــــم، کالـــــــک

حاج خانم برای هشتمين بار از زيارت خانه خدا برمی‌گردد. سر کوچه پرده می‌زنند و بازگشتش را خيرمقدم می‌گويند. گوسفند می‌کشند و وليمه می‌دهند. بی‌بی زينب بندانداز از ديروز آمده تا سر و صورت پشمالوی دخترهای حاج خانم را صفايی بدهد. حاج خانم ـ مثل شب‌های جمعه که می‌خواهد هووی جوانش را در نظر حاج آقا از سو و سکه بيندازد ـ به بي‌بی گفته ابروهايش را وسمه کند و چشم‌هايش را سرمه اصل مکه بکشد. يک دستمال آغشته به گلاب قمصر کاشان چپانده توی پستان‌بند سفيد دست‌دوز که خياط سرخانه، زينت خانم برايش دوخته. حاج خانم مثل گل سرسبد نشسته روی مخده، بالای مجلس، ميان حاج خانم‌های ديگر فاميل و خانم‌های جلسه‌ای. مجلس از زرق و برق النگوهای طلا که مچ دست تا آرنج خانم‌ها را پوشانده بی‌شباهت به بازار زرگرها نيست!

مشهدی رمضان باغبان را خبر کرده‌اند که بيايد و دم دست باشد. هاجر، کلفت خانه چادرش را به کمر بسته و از صبح علی‌الطلوع پا‌به‌پای غضنفر و بقيه آشپزها و خدمه مشغول خم و راست شدن است. محسن خيکی، پسر تنه لش و شيرين‌عقل حاج خانم بی‌هدف توی دست و پا می‌پلکد و هر‌از‌گاهی به اين ظرف شيرينی يا آن ظرف ميوه ناخنکی می‌زند.

قرار گذاشته‌اند بعد از مجلس وليمه، فردا صبح جهيزيه بتول، دختر کوچک حاج خانم را با کاميون بيوک آقا روانه کنند خانه داماد. وليمه به آبرومندانه‌ترين شکل ممکن برگزار می‌شود. رفتگر محل کربلائی صفر صبح زود می‌آيد برای جمع کردن زباله‌ها. کربلائی صفر اين‌روزها اصلآ حال و روز خوبی ندارد. دائم ذهنش مغشوش است که هزينه ثبت‌نام دانشگاه علی را از کجا بياورد. منفک از اين دنيا، مشغول جارو کشيدن است که بيوک آقا کاميون را برای ورود به حياط خانه عقب جلو می‌کند. ديشب بازهم عرق خورده و هنوز منگ است و کج‌خلق. آينه بغل را نگاه نمی‌کند. کاميون را عقب و عقب‌تر می‌آورد. کربلائی صفر حواسش نيست. می‌ماند بين کاميون و ديوار. له می‌شود.

یک تکه از مغزش می‌چسبد به ديوار
-و من بغض می‌کنم-
زمستان سختی می‌شود
سقف خانه مشهدی رمضان می‌ريزد پايين، زنش می‌ميرد
-و من بغض می‌کنم-
هاجر -که محسن خيکی به باغش زده-
به امر حاج خانم
بچه حرام‌زاده‌اش را
با پر مرغ و سيخ سقط مي‌کند
-و من بغض می‌کنم-
سهراب، پسر بیوک آقا
کرک می‌کشد و جسد مچاله شده‌اش را
توی انبار خانه حاج خانم پیدا می‌کنند
-و من بغض می‌کنم-
کلیه‌های غضنفر از کار می‌افتد
-و من بغض می‌کنم-
عباس، پسر بی‌بی زينب
در خط مقدم جبهه شهيد می‌شود‌
-و من بغض می‌کنم-
خلیل، پسر بزرگ مشهدی رمضان را
در اوين شهيد می‌کنند
-و من بغض می‌کنم-
مهیار خجالت می‌کشد با پدر فرتوتش به خیابان برود
-و من بغض می‌کنم-
ملوک از شنیدن خبر ازدواج جعفر دیوانه می‌شود
-و من بغض می‌کنم-
اشکان در اتوبان کرج تکه‌تکه می‌شود
-و من بغض می‌کنم-
دوست ایمیلم را هک می‌کند
-و من بغض می‌کنم-
حاج خانم عهد کرده که از این به بعد
هر سال به خانه خدا مشرف شود
-و من بغض می‌کنم-

می‌دانی؟
اينجا هم آدمها بغض می‌کنند
مثلآ برنارد بغض می‌کند وقتی می‌بيند
تعدادی از موهايش جو گندمی شده
و بغضش را زیر رنگ‌مو پنهان می‌کند
مایکل بغض می‌کند از اینکه صورتش جوش زده
و بغضش را با کرم ضد آکنه می‌پوشاند
لیندا بغض می‌کند
که چرا دیشب به جای سه بار
تنها یکبار ارگاسم داشته‌است
و بغضش را در بستر جاناتان و تام و دیوید می‌ترکاند

من و آدمهای اینجا
معنی بغض همدیگر را نمی‌فهمیم
آخر من
هنوز به فارســـــــی بغض می‌کنم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 11:16 PM  توسط شبلی!  | 

 

با سلام و با تشکر از اينکه با بيمارستان روانی استان تماس گرفته‌ايد. لطفآ پس از گوش دادن به فهرستی که متعاقبآ ارائه ميشود شماره مورد نظر خود را انتخاب کنيد:

۱) اگر دچار اختلال «وسواسی- اضطراري» هستيد عدد 1 را مکررآ فشار دهيد!

۲) اگر دچار اختلال «شخصيت وابسته» هستيد لطفآ از يکنفر بخواهيد عدد 2 را برای شما فشار دهد!

۳) اگر دچار اختلال «تعدد شخصيت» هستيد لطفآ اعداد3، 4، 5 و 6 را فشار دهید!

۴) اگر دچار «پارانويا» هستيد ما بخوبی ميدانيم شما که هستيد و چه منظوری دارید! پشت خط منتظر بمانيد تا بتوانيم شما را رديابی کنيم!

۵) اگر دچار «هذيان» هستيد عدد 7 را فشار دهيد تا تلفنتان به سفينه موجودات فضايی وصل شود!

۶) اگر دچار «اسکيتزوفرني» هستيد بدقت گوش کنيد. صدای آرامی به شما خواهد گفت دقيقآ چه شماره‌ای را بايد فشار بدهيد!

۷) اگر دچار اختلال«سرخوشی- افسردگي» هستيد فرقی نميکند چه عددی را فشار دهيد چون هيچ چيز نميتواند به بهتر شدنتان کمک کند!

۸) اگر دچار اختلال«نارسا خواني» هستيد اعداد9,6,9,6,9,6 را فشار دهيد!

۹) اگر دچار اختلال«دوقطبي» هستيد لطفآ پيامتان را قبل از شنيدن بوق يا بعد از شنيدن بوق بگذاريد!

۱۰) اگر دچار اختلال«حافظه کوتاه مدت» هستيد لطفآ عدد 9 را فشار دهيد، اگر دچار اختلال«حافظه کوتاه مدت» هستيد لطفآ عدد 9 را فشار دهید، اگر دچار اختلال«حافظه کوتاه مدت» هستید لطفآ عدد 9 را فشار دهید، اگر دچار...

۱۱) اگر دارای مشکل«اعتماد به نفس پایین» هستید لطفآ گوشی را بگذارید. تلفنچی‌های ما سرشان شلوغ‌تر از آن است که وقتشان را به صحبت با شما تلف کنند!

 

*متن اصلی به زبان انگلیسی در قسمت «ادامه مطلب» موجود است و با سپاس از گ. ایروانی، دانشجوی رشته روانشناسی دانشگاه مک گیل مونتریال که متن را در اختیارم گذاشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 10:32 PM  توسط شبلی!  | 

 

به یاد «منصــــــور» و همه آنها که دیگر هرگز بهار را نخواهند دید...

وقتـــی پرنــــــده نيســـت
کم‌کم بهــــــار
خاطــــره‌ای محـــــــو می‌شــــود...

 

 
 
با فرا رسيدن سال نو برای تک‌تک شما هموطنان رنج‌کشيده‌ام از درگاه حضرت حق سلامت، سعادت، سرفرازی، سرور، سرمايه، سود و سرانجامی خوش طلب میکنم.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 7:45 AM  توسط شبلی!  | 

 

من فردا
شاید هم امروز
از ميان چار‌چوب پنجره
تنم را دراز می‌کنم
و مثل پیچکی هرز
به قامت مرد عابری می‌پیچم
که نمیدانم کیست اما
یک شاخه گل زیر بغل دارد
من فردا
شاید هم امروز
لبهایم را به لبهایش می‌مالم
تا شب
تا خود صبح
که دوستش داشته باشم
خوابش را ببینم
من فردا
شاید هم امروز
لبخندی به مهربانی یک کاسه آش نذری در غربت
روی لبهایم می‌نشانم
که دوستم داشته باشد
خوابم را ببيند

در نی‌نی چشمانم
خورشيد تازه‌ای
در اشتياق سماع است
ميدانش می‌دهم
تا روشن شوم...

من فردا
شاید هم امروز
کاری می‌کنم کارستان!

خسته‌ام از اینهمه حق توحش
که طلب دارم و وصول نمی‌شود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 10:1 AM  توسط شبلی!  | 

 

ديوانه‌ای را در تيمارستان بستری ميکنند به اين علت که دچار هذيان بود و خيال ميکرد يک تکه استخوان است! روانپزشکان بعد از بکار بردن انواع روش‌های روان‌درماني با اتفاق‌نظر به اين نتيجه می‌رسند که بيمار بهبود يافته و بايد مرخص شود. طی نشستی بيمار شفايافته را از تصميم خود آگاه کرده و پس از انجام مراحل اداری از تیمارستان مرخصش میکنند. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که می‌بینند دوان‌دوان به تیمارستان برگشته. روانپزشک کشیک با تعجب علت را جویا میشود و دیوانه میگوید:
آقای دکتر، حالا که معالجه شدم دیگه میدونم که استخون نیستم اما اون سگه که سر کوچه‌اس که نمیدونه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 1:34 AM  توسط شبلی!  | 

 

«جورج برنارد شاو» معتقد است:

«ازدواج يک زن لال با يک مرد کر موفق‌ترين نمونه ازدواج است!»

به نظر من برای صحیح بودن معادله، باید «نابینایی» طرفین را هم اضافه کرد! با این حساب:

«ولنتاين» به همه مردان و زنان هوشمندی که نمی‌شنوند و نمی‌گویند و نمی‌بينند مبارک!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 8:54 PM  توسط شبلی!  | 

 

سالروز براندازی نظام ستمشاهی

بر همه مبارزین راه آزادی مبارک

 

توضیح: با کسب اجازه از آهنگساز محترم آقای شهرداد روحانی قطعه «فریاد تهی» ساخته این هنرمند را که از طرف ایشان به تمام جان‌باختگان جنگ ایران و عراق تقدیم شده بعنوان موسیقی وبلاگ انتخاب نمودم. خاطره‌اشان ماندگار...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 0:1 AM  توسط شبلی! 

 


«*هستی من مستی من روشنی‌بخش شبانم/  از لب ياقوت‌فامت بوسه می‌خواهد لبانم»

امروز چهار سال تمام از خاطره شدنت می‌گذرد مهرين. انگار همين ديروز بود که روی تختت دراز میکشیدی و برای من و نی‌نی ترانه‌هايی را که دوست داشتيم می‌خواندی. اسمش را هم گذاشته بودی «ترانه‌های درخواستي»! انگار همين ديروز بود که داشتی از تب می‌سوختی و برای اينکه حواست را پرت کنم طبق عادت رفتم دو تا روزنامه کيهان خريدم تا با هم در حل کردن جدول کلمات متقاطع مسابقه بدهيم. همزمان شروع کرديم به حل جدول. باز هم زودتر از من گفتی: استوپ! و رجز خواندی: «حالا که فقط تب دارم. اما توی تابوت هم که باشم از تو بهتر جدول حل می‌کنم بچه جون!» 

چند وقتی بود نگرانت بودم. گوشی تلفن را برداشتم و سراغت را از نی‌نی گرفتم. سرسری جوابم را داد و گفت دارم آشپزی می‌کنم. نميتونم حرف بزنم. باید برم تا غذام نسوخته. لجم گرفت. به خودم گفتم خب به جهنم که می‌سوزد! چرا تحويلم نگرفت؟ با لب و لوچه آویزان به پروين زنگ زدم. گفتم مهرين چطوره؟ گفت حالش خوب نيست. بيمارستانه. گفتم شماره بيمارستانو بده. گفت بيهوشه. نميتونه صحبت کنه. میدانی که مادر هیچوقت دروغگوی خوبی نبوده! پیله کردم. گفتم مهم نيست. با پرستار کشيک صحبت ميکنم که وقتی به هوش اومد بگه خواهرت زنگ زده و سراغتو گرفته. که بغضش ترکيد... و دانستم دیگر برادری ندارم که برایم ترانه و رجز بخواند...

*مطلع غزلی از مهرین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 0:2 AM  توسط شبلی!  |