تبليغاتX
دورازخانه...

«حسن طلب که به نام ادب‌سوال و ادب‌طلب نیز خوانده میشود، آن است که از کسی چیزی بخواهند با ظرافت و حسن تعبیر ادبی، چنانکه حالت خفت و خواهش و جنبه تمنا و ذلت سوال و گدایی از آن سلب شده باشد و طبع طرف سوال را نشاطِ بخشندگی برانگیزد.

معروفست که روزی سلطان سنجر در میدان بازی گوی و چوگان از اسب به زمین خورد و چهره او را خراشی رسید و به این مناسبت امیر معزی رباعی ذیل را بر بدیهه گفت که مشتمل بر تمنای اسب است:

شـــــاها ادبــــی کن فلک بدخــــو را
کآســـــیب رسانـــــــید رخ نیــــــکو را
گر گـــــوی خــطا کرد به چوگانش زن
ور اسب غــلط کرد به من بخش او را*»

عمیقآ معتقدم که هرکاری آداب خاص خودش را دارد حتی کارهای خلاف! وقتی وارد بحثی می‌شویم یا درخواست چیزی از کسی داریم آیا بهتر نیست به جای داشتن لحن طلبکاری و باجگیری و خودبرترانگارانه، اندکی خضوع و خشوع نشان بدهیم و خواسته‌مان را با ملایمت مطرح کنیم، خصوصآ وقتی که قصد عذرخواهی و رفع کدورت باشد؟!

فردی تماس گرفته بود که موردی را به قول معروف از دل اینجانب دربیاورد. چنان با نخوت و لحنی تند صحبت می‌کرد که احساس کردم برای وصول طلب تماس گرفته نه پرداخت بدهی! انگیزه‌ای هم اگر برای بخشش وجود داشت با آن لحن متفرعن به‌کلی از بین رفت. یاد «حسن طلب» افتادم که تنها یک صنعت شعری نیست و اساسآ صنایع ادبی خود از بطن ملاحظات حاکم بر رفتار و ارزشهای فرهنگی هر جامعه زاده می‌شوند. رفتار آن آشنا یادآور حکایت زیر بود:

فردی که نیاز به همآغوشی داشت با لحنی بی‌ادبانه به دیگری می‌گوید: «آهای فلانکاره! یه قرون بهت میدم، بریم بالای کوه فلانت کنم!» طرف پاسخ میدهد: «به زبون خوشت بیام، یا پول خوبت یا راه نزدیکت؟!»

*فنون بلاغت و صناعات ادبی تالیف استاد جلال الدین همایی، چاپ بیستم، صفحه ۳۱۶

+ نوشـــــته شـــــده در  پنجشنبه 14 آبان1388ســـــاعت 4:45 AM  توسط شـــــبلی   | 

 

طرح استفاده از کمربند ایمنی جدید از اول اکتبر ۲۰۰۹ در سراسر شهرهای کانادا به مورد اجرا گذاشته شده است.

نتایج مطالعات جامع «شورای ملی ایمنی بزرگراه‌ها» در زمینه این کمربند ایمنی که جدیدآ طراحی شده حاکی از آن است که استفاده از کمربند مذکور چنانچه به درستی نصب شود علاوه بر کاستن فشار خون تا سقف ۴۰٪ قادر است احتمال وقوع تصادفات را نیز به میزان ۹۵٪ کاهش داده و از مرگ حتمی بسیاری از افراد در سوانح رانندگی پیشگیری نماید.

نظر به اهمیت حیاتی مطلب، لطفآ به دوستان و آشنایان اطلاع رسانی کنید. ضمنآ لازم به توضیح است که روش صحیح نصب کمربند ایمنی جدید در اینجا نمایش داده شده است.


- با تشکر از «زهره ایروانی‌منش» برای ارسال لینک انگلیسی
- متن انگلیسی در قسمت «ادامه مطلب»


ادامـــــه مطـــــلب
+ نوشـــــته شـــــده در  یکشنبه 10 آبان1388ســـــاعت 6:27 AM  توسط شـــــبلی   | 

به یاد منصــــــــور...

***********

 
باری، غزاله‌ای 
در سینه افق
بر خون نشست و باز به ظلمت روانه شد
شب جاودانه شد...
                                    

 لینکهای مرتبط: 
۱- منصور و غزال
۲-رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه...
۳- باران اندوه...
۴- سپاس
۵- هجرت
۶- حالا رنگها
۷- بیست و هفتم دیماه
۸- در سوک منصورمان، به مادر و نوعروس تا همیشه داغدارش، فرخنده و غزال 
۹- باران همدلی
 
+ نوشـــــته شـــــده در  شنبه 9 آبان1388ســـــاعت 1:28 AM  توسط شـــــبلی  


توجه شما خوانندگان محترم را به این شعر نغز پرمغز جلب می‌کنم


بود خطاطی که هی خط می‌کشیـد*
وز برای رسـم زحمـــــــت می‌کشیـد

گفتمــــــش جانا چرا خط می‌کشـی
وز برای رسم زحمــــــــت می‌کشی

گفت من تا زنــــــده‌ام خط می‌کشم
وز برای رسم زحمـــــــــت می‌کشم

*شاعر نامعلوم

 

+ نوشـــــته شـــــده در  سه شنبه 5 آبان1388ســـــاعت 3:8 AM  توسط شـــــبلی   | 

طبق توصیه پزشکان باید زیاد آب بخورم. هم برای کارکرد بهتر کلیه‌ها و هم اینکه داروها باعث می‌شوند دهانم همیشه خشک باشد. به همین دلیل لازم نیست خودم را مجبور به آب خوردن بکنم. زیاد تشنه می‌شوم و بدون اغراق، روزی شش- هفت لیتر آب می‌خورم به اضافه چند لیوان آب گریپ‌فروت و صد البته که مصرف این مقدار مایعات عواقب پر دردسری هم دارد!

امروز که رسیدم خانه بدجور احساس تشنگی می‌کردم. یکراست رفتم سر یخچال و پارچ آب فیلتردار را که بدلیل وجود فیلتر ساختار عجیب و غریبی دارد و نمی‌شود مستقیمآ آب را از آن سرکشید برداشتم. نگاهی به سبد ظرفها انداختم که لیوانی، استکانی، فنجانی، کاسه‌ای، چیزی برای ریختن آب پیدا کنم. همه چیز توی ظرفشویی بود و در انتظار اینکه«مردی از خویش برون آید و کاری بکند*»! استفاده از لیوان‌های کریستال یا لیوان‌های مهمان(همانها که سال تا سال درون قفسه خاک می‌خورند و اصولآ معلوم نیست چرا خریداری می‌شوند!) هم چیزی جز دردسر نیست. آنقدر باید با آنها آسه برو آسه بیا رفتار کنی که یکوقت نشکنند و سرویسشان ناقص نشود که آنوقت سروکارت با گیسو خانم است!

تشنگی بدجور فشار آورده بود و حوصله خم شدن و باز کردن کابینت‌ها را هم نداشتم. در یک لحظه طلایی، چشمم افتاد به قیفی که درون سبد ظرفهای شسته بود و از آن برای خالی کردن دوغ خانگی در شیشه استفاده میکنم. در پی فعال شدن یک قریحه آفرینندگی بی‌همتا، برش داشتم و با انگشت وسطی دست چپ سوراخ پایین قیف را مسدود کردم و به این ترتیب منحصر به فردترین ابزار آبخوری جهان را ابداع نمودم! داشتم قیف سوم گواراترین آب زندگیم را می‌نوشیدم که دیدم دخترم گیسو که در استفاده از وسایل قانونمندیهای تخطی ناپذیری دارد در آستانه آشپزخانه ایستاده و با نگاه عاقل اندر سفیه به من خیره شده و از سر تحیر و تآسف کله تکان می‌دهد!

*حافظ: شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفـی/ مردی از خویش برون آید و کاری بکنــد

پ ن: برای اقناع حس کنجکاوی خواننده محترمی که دوست دارد از آمار این وبلاگ سـر
در بیاورد میخواستم شمارنده Sitemeter را برای 24 ساعت بگذارم امــ! بنا به دلایلی در
این تصمیم تجدیدنظر کردم!

+ نوشـــــته شـــــده در  جمعه 1 آبان1388ســـــاعت 6:4 AM  توسط شـــــبلی   | 

«محمدمهدی زاهدی وزیر علوم دولت نهم ادعا کرد
که از سوی کمبریج به عنوان نابغه ریاضی قرن معرفی شده»

الحق که مرز باریکی میان نبوغ و جنون وجود دارد! 

 

+ نوشـــــته شـــــده در  دوشنبه 27 مهر1388ســـــاعت 5:15 AM  توسط شـــــبلی   | 

 دهان‌دریدگی تقلید ناشیانه فرد ‌ضعیف‌الفهم از قدرت است!

 

+ نوشـــــته شـــــده در  شنبه 25 مهر1388ســـــاعت 6:0 AM  توسط شـــــبلی  

نشسته‌ام در«مرکز جوانان» و مگس می‌پرانم تا مراجع بعدی بیاید. تا حالا چهل دقیقه تآخیر داشته و من که معده‌ام دارد از گرسنگی سوراخ می‌شود منتظرم که بیاید و کارش را راه بیندازم و بروم یک سوپ عدس بخورم به یاد عدسی!
ده دقیقه بعد در باز می‌شود و زن جوانی که معلوم است ماه‌های آخر بارداری را می‌گذراند و به سختی راه می‌رود با هن‌هن وارد اتاق می‌شود. می‌روم و صندلی راحت‌تری برایش از پای پنجره می‌آورم. زن زیبایی است. آرایش غلیظی که کرده در نظر اول او را سی و چند ساله نشان می‌دهد اما خوب که به چهره‌اش دقیق شوی متوجه می‌شوی که به زحمت سنش به بیست سال می‌رسد.خودم را معرفی میکنم و معرفی‌نامه‌اش را میگیرم. اشتباه نمی‌کردم؛ میشل کلوتیه، شانزده ساله! سر حرف را باز میکنم. لهجه انگلیسی بسیار خوبی دارد و اصلآ نمی‌شود از روی تلفظش به ملیتش پی برد. باتوجه به نام خانوادگیش حدس میزنم اهل کبک باشد. ایدز دارد و ماه آینده زایمان میکند. در پرونده‌اش نوشته‌اند که باتوجه به احتمال زیاد بیماری برای جنین(که دختر است) باید سقط جنین میکرده اما گوش نکرده و اصرار داشته که زایمان کند. میگویم نظر پدر بچه هم همین بود؟ می‌گوید نمی‌دانم پدرش کیست. می‌گویم کار می‌کنی؟ می‌گوید نه. می‌گویم با والدینت زندگی می‌کنی؟ می‌گوید پدرم در کشور خودش زندگی می‌کند و وقتی دو سالم بود مادرم بدون اطلاع پدرم مرا با خود به کانادا آورد. چند ماه است که از خانه بیرونم کرده. احساس می‌کنم از گفتن ملیتش طفره می‌رود. من هم سوالی نمی‌کنم. می‌گویم می‌دانی که بچه‌دار شدن یک مسئولیت مادام‌العمر است؟ می‌گوید بله. مادر خوبی خواهم بود و شروع می‌کند به فرانسه سلیس از مادرش بدگویی کردن. می‌گویم پس الآن کجا زندگی میکنی؟ می‌گوید اینجا و آنجا؛ هرجا که پیش بیاید. می گویم با یک بچه نوزاد که نمی‌شود اینجا و آنجا زندگی کرد. زایمانت ماه آینده است که اوج سرماست. می‌گوید برای همین آمده‌ام اینجا.
احساس می‌کنم هنوز  خرابی وضعیتش را آنطور که باید و شاید نمی‌داند و همه چیز را بسیار ساده‌تر از آنچه هست می‌بیند.
یک معرفی‌نامه برای مرکز مادران بی‌بضاعت و یکی هم برای پناهگاه زنان به دستش می‌دهم. به زحمت از جایش بلند می‌شود. تشکر می‌کند و می‌رود به سمت در. می‌گویم اگر به مشکلی برخوردی تماس بگیر. می‌گوید حتمآ. در را باز می‌کند و همانطور که پشتش به من است سرش را برمی‌گرداند و از روی شانه نگاهی به من می‌اندازد. در میان بهت و ناباوری من با لحنی گلایه‌آمیز به فارسی می‌گوید: نشناختی خاله؛ رضوانه هستم؛ دختر سیمین؛ و می‌رود...

دیگر گرسنه نیستم. انگار همین دیروز بود که موهایش را می‌بافتم...

 

+ نوشـــــته شـــــده در  چهارشنبه 22 مهر1388ســـــاعت 2:15 AM  توسط شـــــبلی   | 

 

«مفتی شــــهر که مردم ملکش میخوانند
قول ما نیز چنین است که او آدم نیست!»


و با حافظ، در سالروز بزرگداشتش:

«می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چـــــون نیـــــک بنگری همه تزویــــر میکننـــد»


تصنیف
 آستان جانان 
با صدای استاد شجریان

تصنیف مزرع سبز فلک با صدای استاد شجریان

تصنیف شیدایی با صدای استاد شجریان

 

پ ن: نام شاعر بیت اول را متآسفانه بیاد نمیآورم

 

+ نوشـــــته شـــــده در  دوشنبه 20 مهر1388ســـــاعت 3:50 AM  توسط شـــــبلی   | 

 متن زیر به دعوت نگارش عزیز نوشته شده

در دهه پنجاه که «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» اقدام به تهیه صفحه‌های گرامافون برای کودکان کرده بود برای اولین بار با صدای خانم مرضیه برومند در نمایشنامه«آهو و پرنده‌ها» آشنا شدم. کمی بعد با پیوستن به گروه تئاتر کانون تحت نظر آقای«اردوان مفید» افتخار شاگردی ایشان برای مدتی نصیبم شد و خوب بیاد دارم که نمایش«ترب سیاه» را هم برای اجرا در مدرسه با ایشان کار کردیم. خانم برومند فارغ التحصیل رشته هنرهای نمایشی از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستند و علاوه بر بازیگری و کارگردانی، تجارب زیادی نیز در زمینه عروسک گردانی داشته‌اند.

مطلبی که اخیرآ در ارتباط با ایشان باعث حرکتی در جامعه مجازی شده این است که ظاهرآ قرار است خانم برومند برنامه‌ای برای تلویزیون بسازند و این قضیه نگرانی بسیاری از دوستداران ایشان را برانگیخته. جایی خطاب به خانم برومند خواندم:«برای سیمای ضرغامی برنامه نساز» یا چیزی به این مضمون. معتقدم نتیجه چنین برخوردهایی قطبی شدن بیش از پیش رسانه مذکور بوده، نهایتآ به انزوای کامل هنرمندان محبوب کشور خواهد انجامید. کارنامه هنرمندانی همچون خانم برومند بخوبی نمایانگر این واقعیت است که پیشتر و بیشتر از آنکه برنامه‌ای برای «سیمای ضرغامی» بسازند برای«مردم ایران» میسازند و فراموش نکنیم که توقع دست شستن یک هنرمند از کار هنری به منزله توقع تهی شدن او از مفهوم خود است. خانم برومند جزو اولین هنرمندانی هستند که در جریانات اخیر کشور نمایش آثارشان در تلویزیون ممنوع شد که این خود نمایانگر تعلق ایشان به جبهه ملت است. تردیدی نیست که نگرانی دوستداران ایشان بواسطه جایگاهی است که بعنوان یک هنرمند محبوب نزد ملت دارند اما فراموش نکنیم که «محتوای» آثار یک هنرمند تعیین‌کننده جهان‌بینی و موضع فکری اوست نه رسانه‌ای که آثار وی از آن پخش می‌شود هموطنان.

می‌روم جوشن و زره بپوشم!

لینک مرتبط

 

+ نوشـــــته شـــــده در  پنجشنبه 16 مهر1388ســـــاعت 2:40 AM  توسط شـــــبلی   | 

 

به شهباز نخعی عزیز

آدم به یک سنی که میرسه محافظه‌کار میشه. هرچند که این محافظه‌کاری از تجارب گذشته و به قول معروف آبدیده شدن فرد سرچشمه میگیره اما یه بخشش هم برمیگرده به نیاز مبرم به داشتن احساس ایمنی. نیاز به حس مذکور به نوبه خودش باعث میشه که فرد نسبت به دوران جوانی کمتر دست به ریسک بزنه. جوان‌تر* که بودم میشه گفت آدم ماجراجویی به حساب میومدم اما حالا از هر چیزی که در روزمرگی‌های زندگیم به هر شکلی کوچکترین تغییری ایجاد کنه بیزارم و این گاه باعث ایجاد سوء تفاهم برای اطرافیان میشه.

چند هفته پیش گروهی از دوستان ازم دعوت کردن که همراهشون به پیک‌نیک برم. به دلایل کاملآ شخصی قبول نکردم اما باعث دلگیری شد. محلی که قصد داشتن برن حدود دو ساعت با شهر فاصله داره. جای سرسبز و خوش آب و هواییه و پر از دار و درخته. همین باعث میشه که اقسام پشه و مورچه و سایر حشرات هم به حد وفور در اون ناحیه وجود داشته باشن. تا چند سال پیش با گذروندن وقت در طبیعت مشکل چندانی نداشتم حتی میشه گفت ازش لذت هم میبردم. اما حالا فکر میکنم واقعآ یعنی چی که آدم دیگ و بادیه و کپسول پیک‌نیکی رو دنبال خودش بکشه و مثلآ برای خوردن یک لیوان چایی مدتها زمان صرف کنه تا آب جوش بیاد؟! یا میخوای به دل راحت یک سیگار بکشی اما باد شعله فندک یا کبریت رو خاموش میکنه! تازه اگه شانس بیاری و بالاخره سیگارتو روشن کنی باد باعث میشه که دودش رسمآ و علنآ به چشم خودت بره! خب بی‌دردسرتر نیست که در کمتر از یک دقیق آب رو با کتری برقی جوش بیاری و لیوان چایی رو دست بگیری و از پشت پنجره یا روی بالکن به تماشای پارک روبرو مشغول بشی؟! ضمن اینکه برای روشن کردن سیگار بعد از چایی هم کافیه چند ثانیه از توی بالکن بیای تو و دوباره اگه دلت خواست برگردی روی بالکن به تماشای طبیعت!

این حرف‌ها به این معنی نیست که از طبیعت لذت نمیبرم. عاشق بارون هستم و دریا. اما ترجیح میدم برای لذت بردن ازشون احساس ایمنی کامل داشته باشم. مثلآ چقدر خوبه که توی ماشین بشینی و شیشه‌ها بالا باشه، اگه زمستونه بخاری و اگه تابستونه کولر روشن باشه و اونوقت از تماشای بارش بارون یا دریا لذت ببری! از اون بهتر زمانیه که زیر «شـــــاه‌لحـــافت» دراز کشیده باشی و همه زیبایی‌های طبیعت رو روی صفحه تلویزیون تماشا کنی! حساب کنین آدم پاشه بره به ناکجاآبادی برای لذت بردن از طبیعت و از بخت بیراه سر از «جوراسیک پارک» دربیاره! خب اونوقت تکلیفش با اونهمه دایناسور چیه؟! اصلآ راه دور چرا بریم؟ همین جنگل‌های ایران خودمون، واقعآ چه تضمینی هست که یکدفعه شیر و ببر و پلنگ و گرگ و شغال و روباه و کفتار و گراز و رتیل و عقرب جرار و اژدها و افعی و غیره"بسیج" نشن و بهت حمله نکنن؟!

من کنج دنج آپارتمانم رو به هرچی دامان طبیعته به دلایل فوق و ذیل ترجیح میدم:

علاوه بر احتمال وجود حیوانات درنده و حشرات که گاه به تمام خلل و فرج آدم نفوذ میکنن، بزرگترین مشکل، حضور یا غیاب آبه. جایی که باید باشه نیست و برعکس جایی که نباید باشه حضور نابگاهش آدم رو آزار میده. میخوای بشینی، زمین خیسه؛ میخوای بشاشی، آب نیست! 

من و طبیعت!

 *لطفآ به نشانه صفت تفضیلی«تر» خوب توجه کنید که در آن معانی عمیقی نهفته لاولی الابصار!

 

+ نوشـــــته شـــــده در  یکشنبه 12 مهر1388ســـــاعت 1:50 AM  توسط شـــــبلی   | 

 

آدینـه جای هرکس پیـــدا شود ز خوبان*
کان آبــــــــــــــی
مفخم اندر چمن درآید

استقلال،
استقلال، اس... تق... !


پ ن: «بلاگفا یک ابزار قدرتمند برای ساخت و مدیریت وبلاگ است. بلاگفا به شما کمک میکند تا با سرعت و سهولت اطلاعات، خاطرات، مطالب و مقالات خود را در اینترنت منتشر کنید»... سیکتیر بابا!

*امروز جای هرکس پیدا شود ز خوبان/ حافظ

+ نوشـــــته شـــــده در  جمعه 10 مهر1388ســـــاعت 6:10 AM  توسط شـــــبلی   | 

 

خبری اگر شنیدی...

تصنیف لولیان با صدای شهرام ناظری

تصنیف با من صنما با صدای شهرام ناظری

 

+ نوشـــــته شـــــده در  چهارشنبه 8 مهر1388ســـــاعت 7:20 AM  توسط شـــــبلی   | 

 

مرکز شهر مونتریال یکی از شلوغ‌ترین نقاط این شهر است. از ادارات و سازمان‌ها گرفته تا مشاغل مختلف و خصوصآ همه‌گونه مراکز لهو و لعب در این قسمت از شهر متمرکز شده. ساختمانی که ما در آن زندگی می‌کنیم درست نبش خیابان‌های سنت‌کترین و سنت‌مارک واقع است. خیابان سنت‌کترین از نظر موقعیتی که دارد کاملآ به خیابان ولیعصر تهران شبیه است.

کسبه و افرادی که در حوالی این چهارراه زندگی می‌کنند همه بخوبی با دیوانه بی‌آزاری که همیشه همین اطراف گدایی می‌کند آشنا هستند. اینجا رسم بر این است که افراد متکدی را به درون مغازه‌ها راه نمی‌دهند دیگر چه برسد به اینکه طرف دیوانه هم باشد.


ادامـــــه مطـــــلب
+ نوشـــــته شـــــده در  شنبه 4 مهر1388ســـــاعت 3:30 AM  توسط شـــــبلی   | 

 

 «وَقالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»

امروز همسر دوستی که بیمار بود خبر داد که به برکت حضرت حق و کرم مولی جراحی با موفقیت انجام شده و حال آن رفیق خوب است.
از همه شما دوستان یکدل برای دعاهای خیرتان سپاسگزارم و سلامتی خود و عزیزانتان را از درگاه حضرت حق میطلبم.

 

+ نوشـــــته شـــــده در  جمعه 3 مهر1388ســـــاعت 1:3 AM  توسط شـــــبلی